.إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی.

~~~~ Le Voyage Sans Retour ~~~~

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب

این "بی ربط‌های باربط" هست که ذیل این قالی پاراف می‌شوند، همان پایین پایین قبل تاریخ، این‌ها متعلق به خاطر ماست. خوش نداریم از این‌جا برداشته شوند برده شوند جای دیگری؛ چشبانده شوند تخت سینه‌ی دیواری، دفتری، خانه‌ای؛ آقای نفستان باشید. آب به ماهی نیاز دارد برای این‌که دریا شود و بماند. حواسم هست بهتان. حواستان بهم باشد.باریکلا.

یک وقتی، وقتی خیلی‌ها خودشان را به خواب زده بودند.
پاری‌ــــس.

۹۴ مطلب با موضوع «روزا نــ ــــ ـــه» ثبت شده است

۲۲ آگوست۲۲:۵۷


یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


فقط برای خداوند وصیت‌نامه نوشت. گفتنه بودند « خداوند نیازی به وصیت‌نامه ندارد» که ننوشته می‌خواند، نگفته می‌شنود. اما او ترجیح داده بود وصبت نامه بنویسید. پرونده را باز کرده بود و نوشته‌ بود. خواسته بود که ساعتش که رسید "او" را پشت میز بنشانند و برایش آفرینش دوباره آن دختر را از ابتدا، از قبل از بای بسم‌الله بازگویند.از قبل از "کن فیکون" بگویند؛ از ابتدا؛ سلول به سلول، نفس به نفس، اشک به اشک، دم به دم، بازدمی پس از بازدم، پلک پس از پلک. بگویند چطور در آفرینش دومش تمام دختر را از خودش خالی کرده بودند و "او" را به جایش در بود و نبودش تزریق کرده بودند، بافته بودند "او" را به او تار به تار، پود به پود و نقشش را، نقشه‌اش را، هویتش را، رنگش را، آوایش را، خدایش را، مذهبش را و...همه و همه را تغییر داده بودند. 

 خواسته بود که خداوند رویش را برنگرداند نگاهش کند و همان طور پشت به او و رو به پنجره‌ی نور، پشت پرده‌ای که از نسیم حضور خدا می‌لرزید بایستد و مردانه و پدرانه برایش تعریف کند چیزی را که نه دید، نه شنید، نه باور کرد و نه...

به خدا گفته بود که « من از فهماندن و گفتن دوباره عاجزم. او نمی‌فهمد، نمی‌شنود، نمی‌بیند. تو تن‌ها کسی هستی که می‌دانی، دیدی و شنیدی؛ قسم به آرامشی که چشمم ندید. قسم به آرام منظمی که قلبم نگرفت تو تن‌ها شاهد ماجرایی» و در پرونده قسمتی از دیوار را، در را و ساعت را به عنوان شاهد به پرونده ضمیمه کرده بود. خواسته بود خداوند وکالتش را شخصا به عهده بگیرد و در آخر هم پرونده را مختومه اعلام نکند و حکمی صادر نکند. گفته بود همین که "او" بفهمد، بشنود، بداند کافی است. همین که بعدش نتواند آن دختر را هرگز ببیند و امید به نجات از نگاه ابدی خدواند داشته باشد کافی است...



می‌گویند خودکشی حرام است و گناهی نابخشودنی است. اما وقت‌هایی هست که خود همان اله از اتاق بیرون می‌رود و می‌خواهد خودت قبر خودت را بکنی و  خودت را زنده زنده با دست‌های خودت بی چون و چرا دفن کنی؛ و این گذشت از "او" از همین قبیل دستورات الهی است (۩)



می‌گویند یونس در بطن آن ماهی آن‌قدر تکرار کرد "لااله‌الا انت، سبحانک انی کنت من‌الضالمین" که اله‌ای در اندرونی بود رضایت داد نجاتش دهد. خدا می‌داند تا کی  مجبور باشد این ذکر را تکرار کند تا این استخوانی که از آن ماهی توی بود و نبودش فرو رفته و منتظر تکانی، اشاره‌ای است نه به گلستان که از کشیدن خونش خسته و رها کند و تمام


 

إِنَّمَا یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِهَا خَرُّوا سُجَّدًا وَسَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لَا یَسْتَکْبِرُونَ



پاریس.

هفت دقیقه مانده به یازده شب

نه روز مانده به عید قربان

النجم الثاقب | ۲۲ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۷
۲۶ جولای۲۱:۴۰


سلام.

یک نفری، کسی، انسانی آمده یک پیامی خصوصی گذاشته بی هیچ نشانی...فرموده بودند هم که گم و گور نشوم...که شده بودم باز...حالا لطفا یک نشانی چیزی از خودتان بگذارید آدم بعد خواندنتان مثل این‌ها که توی تاریکی ابدی زندانی شده‌اند نشود...بگذارید فریاد آدم به یک جایی برسد. منتظرم " در نظر بازی ما..."


از این عزیز بی نشان که بگذریم. این‌بار من نگویم. شما بگویید. چگونه‌اید؟ توی این یک سال گذشته، سیصد و شصت و پنج روز ی که گذشت چه شدید، به کجا رسیدید؟ به زندگی چقدر باج دادید و چقدر فاتح شدید؟




هنوز که هنوز است 

باریس

النجم الثاقب | ۲۶ جولای ۱۷ ، ۲۱:۴۰
۰۸ دسامبر۰۰:۵۳


یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


از پشت شیشیه می‌دیدمش. هیکل و قد بلند بود. سگ بزرگش روی زمین ولو و پوزه‌اش بسته بود. در را کشیدم و وارد ساختمان شدم. سلام کردم. سلام کرد. به سمت ِ حال ِ سمت راست که پیچیدم، همان‌طور در حال عبور براندازش کردم. مو نداشت. لباسش سیاه بود. تکیه داده بود به قاب دیوار. یاد "عمو تام" افتادم. روی لباسش نوشته بود"سکیوریتی". سگش هم از ین سگ‌های قهوه‌ای گرگی شکل بود. نزدیک آسانسور شده بودم که به ذهنم رسید که شاید شام نخورده باشد. برگشتم سمتش و غذای توی دستم را تعارف کردم. تشکر کرد و قبول نکرد. برگشتم سمت آسانسور.

 

نیروهای محافظ، امنیتی، نظامی، پلیس و هر کس که شرایط کارش این‌گونه است، حین انجام وظیفه نباید از غریبه، و در بسیاری از موارد حتی از یک آشنا، هیچ چیز خوردنی و آشامیدنی قبول کند. این را یادتان باشد.




النجم الثاقب | ۰۸ دسامبر ۱۶ ، ۰۰:۵۳
۱۹ اکتبر۰۲:۳۶

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


کــــــــمی قبل‌تر، یعنی همین جمعه گذشته، یک صفت به جمیع صفاتم اضافه شد؛ شاید حتی یک نقش. شاید حتی یک حس. شاید حتی یک... شدم یک خواهر شوهر؛ یعنی صاحب یک زن برادر. و این، بسیار سریع اتفاق افتاد. بسیار سبک. بسیار روان. بسیار ساده. و در نهایت بی هیچ تشریفات خاص و مجللی. عضو جدید خانواده کوچک ما نه از سرزمین ماست، نه از کیش ما، نه از فرهنگ ما، نه از آیین پدران و مادران ما. "سارا"ی او و سارای ما ایرانی نیست. و من جز عکس، صدا و تصویر هنوز چیزی از او دیده‌ام.

هنوز هم عادت نکرده‌ام. مثل خیلی چیزهای دیگر. هنوز ماهیت و اتفاقش را نفهمیده‌ام؛ مثل خیلی چیزهای دیگر. هنوز باور نکرده‌ام، مثل خیلی چیزهای دیگر. اصلا نمی‌دانم چه کار باید کرد، چگونه بود، چه گفت. به حرف زدن هم که می‌رسد حرفی نیست. واژه‌ها کم می‌آیند، کوتوله می‌شوند، غریبی می‌کنند. و تا "من هم خوبم" بیشتر جلو نمی‌آیند؛ مثل یک موج که طاقت نمی‌آورد و سریع جمع می‌شود توی خودش، و پا پس می‌کشد. حالا، توی عبور و مرور هر از گاه تصاویر کودکی‌اش، شیطنت‌هایش، خنده‌هایش و تمامی الخ‌ها هیچ وقت فکر نمی‌کردم قسمت برادرم توی یک کشور دیگر، توی یک قاره‌ای جز قاره‌ای که در آن به دنیا آمده‌ است منتظرش باشد. یا شاید حتی این‌گونه بگویم بهتر باشد: فکر نمی‌کردم او قسمتی را انتخاب کند که هم وطن خودش نباشد. و من اصلا نمی‌دانم با غیر خودی ازدواج کردن از چه جنسی است. چه سرشتی دارد. چه حسی دارد. چه سرنوشتی، چه رنگی، چه عطری، چه مزه‌ای و چه انتهایی...واقعا نمی‌دانم. حقیقتا نمی‌دانم. یعنی تا یک جایی پیش می‌روم، همه چیز هم به نظر خوب است، منتها بعدش جور در نمی‌آید. قفل می‌شود. جدا می‌شود. مخصوصا وقتی نوبت کلمه، آن هم از نوع احساس و شعر می‌شود؛ از نوع درد و دل، از نوع دلبری‌های دو بیتی و رباعی و غزل و قصیده. واقعا نمی‌دانم.

مرتب گم می‌شود و گم می‌شوم و یادم می‌رود چه اتفاقی افتاده است. فقط می دانم قرار است یادم بماند که خیلی چیزها دیگر مثل قبل نیست. مثلا شاید حتی، تنها‌تر از قبل شده باشم. و من باید از سایه‌ی مردی چشم پوشی کنم که گاهی می‌آمد روی سرم چتر می‌شد تا پنهانی و در سکوت از دردهایم کمتر کنم ، یا تمام تلخی‌های زهرماری را با قرمزی چشم‌هایم ماست مالی نکنم؛ مردی که با گرمی و محکمی دست‌ها و آغوش مردانه‌اش نامردی‌های اطرافم را  راحت‌تر قورت می‌دادم. تنها محرم  این حوالی که نزدیک آشیانم آشیان داشت. توی این همه هیاهوی صامت و مواج حس می‌کنم که انگار به این پرده‌های حریم اطرافم یکی اضافه شده است. حس می‌کنم با حیاتر شده‌ام. حس می‌کنم باید خانم‌تر از قبل باشم و مردانگی برادرم را واگذار کنم به همسرش و بیشتر از قبل به خودم تکیه کنم؛ یعنی خودم مرد خودم باشم.

 حالا قرار است پانزده روز دیگر بروم پیششان؛ یعنی دعوتم کرده‌اند بروم پیششان. و شاید آن‌جا یک چیزهایی از این واقعیت نا ملموس توی سرم، توی حسم، تو دلم تکان بخورد. و از حالا مانده‌ام باید چه هدیه‌ای برای سارای برادرم بگیرم. فرهنگ این‌ها فرهنگ طلا و سکه نیست. فرهنگ من و از قضا جیبم هم. از خود برادرم پرسیدم « سارا دوست دارد چه چیز هدیه بگیرد؟». کمی هر دو سکوت کردیم. بعد گفت: «عطر بگیر».  توی انتخاب هدیه هم حساسم. باید چیزی بگیرم که تک باشد و در نهایت با تمام سلیقه و با ظرافت انتخاب و تزیین شده باشد. حتی اگر هزینه‌ی زیادی برایش نکنم. برای همین باید بکوبم بروم یک شهر دیگر، آن عطری که می‌خواهم را بتوانم تهیه کنم؛ یک عطر فرانسوی قدیمی که فقط خانواده‌های خاص آن را استفاده می‌کنند و فقط باید از خود تولید کننده‌اش تهیه کرد. با دوستم که مشورت می‌کنم می‌گوید: « نه عطر نگیر. عطر را استفاده می‌کند تمام می‌شود. برو گردن بندی، دست‌بندی چیزی بگیر که تا ابد وقتی استفاده می‌کند به یادت باشد و بگوید این را خواهر همسرم هدیه داده است». و من حتی هنوز نمی‌دانم می‌خواهم به یادم باشد یا نه. یعنی "من" اصلا مهم نیستم که توی ذهن سارا پایا باشم یا نه. مهم این است که او از هدیه‌اش خوشحال شود و دوستش داشته باشد. مهم این است که سارا کنار من که از قضا مسلمانم و محجبه احساس امنیت کند. که مطمئنم او از اسلام به معنای اسلام چیزی نمی‌داند که نه برادرم با دین میانه‌ای دارد نه دوستان ایرانی دور و برش. حالا شما هم اگر نظری دارید برایم این‌جا بنوبسید. این را هم بگویم که هنوز عروسی نگرفته‌اند و فقط ازدواجشان را توی دفتر ثبت ازدواج محلی کشور محل اقامتشان ثبت کرده‌اند. سارا هم طبق قوانین اروپایی به صورت رسمی فامیلش به فامیل خانوادگی ما تغییر کرده است. و اما برادرم، هنوز توی شناسنامه مجرد است!

 

دوست ندارم این‌جا متکلم وحده باشم و شما خاموش ادامه دهید. البته اگر بعد از این همه نبودن‌ها و بدقولی‌هایم هنوز این‌جا را پیگیر باشید.

 

محرمانه: بعضی وقت‌ها انتخاب کنید، قبل این‌که انتخابتان کنند. بعضی وقت‌ها بگذارید انتخابتان کنند جای این‌که انتخاب کنید.

یک رد پایی هم از خودتان بگذارید لطفا...در پناهش. دو تایی بشوید همه تان ان شالله. 

 

***

بی ربط با ربط: جفت چشم‌هایت به عقد من بانو. آیا وکیلم ؟

                    چشم!

 



نوزده اکتبر 2016

النجم الثاقب | ۱۹ اکتبر ۱۶ ، ۰۲:۳۶
۰۸ فوریه۰۱:۱۴


یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


خیلی شق و رق نشسته بود رو به من. انگار او رئیس جمهور یک کشور خارجی است من هم خبرنگار شبکه کشور مدعو! یعد هم یک ژست غرور آمیز به خودش گرفت، چشم‌های آبی‌اش را از پشت لنز عینکش دوخت به چشم‌هایم و گفت: «پُست ایران چطور است؟». مثل خودش ژست گرفتم گفتم: «از پُست فرانسه خیـــــــــــــــلی بهتر است.» "خیلی" را هم خیلی با تاکید و با غلظت ادا کردم. کمی مکث کرد بعد قهقهه زد. بلند قهقهه زد. انتظارش را اصلا نداشت. منتظر بود مثل موش‌های خل و چل توی انیمیشن‌ها سر بالا کنم بگویم: «هـــــــــــــآااااااااااااا می‌خواید پُست ما رو درست کنید؟! آره عمو جون؟ آخ جــــــــــــــــــــــون». ولی خب بی‌نوا رو دست خورده بود. با همان ژست ادامه دادم: « هفته‌ی پیش پُست شما پاسپورت یکی از دوستان (فرانسوی)ام را گم کرده. این هفته هم پاسپورت یکی دیگر را. تازه یکی‌اش سفارشی با شماره پیگیری و آن یکی هم پست گران قیمت سیزده ساعته‌تان ». بعد رو کردم به دوستم گفتم: « ندا جان طبق آمار پارسال پُست فرانسه  چند تا بسته را گم کرده بود؟ چهارصد یا چهارصد و پنجاه هزار تا؟». ندا گفت:« چهارصد و پنجاه هزار تا». ابروهایش را بالا انداخت و یک ژست متفکرانه به خودش گرفت و دیگر هیچ چیز نگفت.

ژان (Jean) یکی از اعضای ارشد پُست فرانسه است. پُست نسبتا محترم تهران او و چند نفر دیگر را برای یکی از شعبات جدیدش و بنابراین گرفتن مشاوره و الخ به تهران دعوت کرده بود. ویزایش را هم گرفته، رفته بود توی حس یک نجات دهنده، و داشت از بالا به ایران نگاه می‌کرد که "این بدبخت‌ها برای پست هم به ما نیاز دارند". درست مثل اروپایی‌هایی که ادای منجی‌ها را در می‌آورند و برای مردمان گرسنه و در حال مرگ آفریقا یک بطری آب معدنی و یک تکه شیرینی و یک واکسن مرحمت می‌نمایند. (مهندسینشان البته دارند معادن و ثروتشان را  در همین سرگرمی مردم گرسنه در خال گرفتن این قسم کمک‌ها می‌دزند.)

لجم در آمده بود. کارد می‌زدی خونم در نمی‌آمد. بیشتر از پُست ایران. دلیل هم زیاد داشتم. یک، انتخاب متخصص از فرانسه. پستی که خودش هزاران هزار شاکی دارد؛ از گم کردن بسته‌ها بگیر تا اشتباهی رساندن یک پاکت به مکان دیگر تا دزیده شدن محتویات و باز شدن درب بسته‌ها و دیر رساندن آن‌ها به مقصد. دو این‌که یعنی  این‌قدر وضع ما اسف بار شده و خنگ هستیم که از پس یک پُست بر نمی‌آییم؟ یعنی طراحی یک سیستم پستی از عهده خود ما بر نمی‌آید واقعا؟! اگر، اگر، اگر، این کارهایی که آقایان بعد از امضای توافق نامه یا قبل‌ترها دارند و داشته‌اند انجام می‌دهند و می‌دادند، از سر دلسوزی برای کشور باشد، انتخابشان به شدت اشتباه است. توی این همه کشور دنیا، دست روی کشوری گذاشته‌اند که خیلی چیزهایش ایراد اساسی دارد و صدای مردم خودش را هم خیلی وقت است در آورده است.  

از همه این‌ها گذشته، معتقدم و قویا باور دارم که اگر سراغ دانشجو‌ها و کسانی که تحصیلات آکادمیک دارند هم نروند و همین پسرهایی که ابرو بر‌می‌دارند، یا توی اتوبان‌ها لایی می‌کشند و دنیال عزرائیل می‌روند، یا توی خیابان پیاده یا سواره، با جهد و تلاشی خستگی ناپذیر و ستودنی به دنبال سوار کردن یا همراه کردن دخترانند، بردارند ببرند یک جا جمع کنند، بگویند بیایید بخش پُست سفارشی سیستم پُستی ایران را طراحی و بعدش به شبکه الکترونیک متصلش کنید، توی مدتی کوتاه یک طرح خوب تحویل می‌دهند.  مثلا مگر سیستم اینترنتی و امنیتی  ِ بسیار قوی بانک ملت را  چه کسی طراحی کرده است اصلا؟! عمه‌ی ژان؟

آدم می‌ماند این آقایان دوستند یا دشمنند. اگر دوستند که جاهلند و اگر دشمن که خدا یا هدایتشان کند و اگر هدایت شدنی نیستند،  دستشان را قدرت کوتاه نماید...این‌ها دارند به این جوانان تزریق می‌کنند که " ما نمی‌توانیم". یک مشت خنگ ناتوانیم که حتی برای زدن میخ به دیوار هم یک خارجی باید بیاید به ما روش بدهد. آن هم نه روشی که توی کشور خودش پیاده می‌شوذ، بلکه مدل اولیه و غیر پیشرفته آن چیز را. این‌ها دارند خواسته یا ناخواسته مغز و تفکر ما را منجمد و تبدیل می‌کنند به جوجه‌هایی که دهانشان مرتب باید باز باشد، چشمشان به دهان یکی دیگر، تا خورده نانی از بالا بیندازد تویش، یکی آبش را بدهد و یکی دانش را و یکی لانه‌اش را بسازد. و در این میان خودش فقط به امیر خطیر خوردن و مصرف کردن و زایش مشغول باشد. و این آقایان همین کسان ما هستند. به بغل دستی خود نگاه نکنید. همین ما هستیم. توی اقوام و دوستان و آشنایان همه ما یکی پیدا می‌شود که مدیر یا قائم مقام یا معاون فلان شرکت خصوصی یا دولتی یا  الخ است. درهم هستیم؛ از همه گروه. بر حسب تجربه از میانشان تعداد زیادیشان هم قلباً نه معتقد به نظام ایرانند نه مذهبی و نه وطن پرست... حالا اعتقاد به نظام و مذهبی بودن هم لازم نیست. کاش وطن پرست و ناسیونالیست بودند! کاش...(مرغ آمینم کجایی بالا، سن الله؟) و باید این را هم  اضافه کنم "خارجی پرستی و وادادگی" در خون ماست. هفتاد درصد هم به ان مبتلاییم. یعنی فرقی ندارد از کسانی باشیم که یک جای کشور دستشان است یا از کسانی باشیم که دستش نیست، حتی دست خودش هم در دست خودش نیست! شاهدش مقایسه نقشه قدیم ایران با نقشه کنونی..شاهدش قرارداد Crescent...

حالا از بین شما خوانندگان، اگر کسی هست که  مدیریت تنها دو نفر را به عهده دارد، اول تکیه کند به خدا، بعد با انسانیت و در نظر گرفتن همان خدا آن دو نفر را باور کند، به هر دوشان اعتماد کند و میدان برای به ظهور رسیدن و عرض اندام کردنشان بدهد. باور کنید "ما می‌توانیم" و وقتی بتوانیم هیچ ایرانی جاهل یا وطن فروشی و هیچ اجنبی سلطه‌گری قادر به گرفتن آن چیزها نیست. چو افتاده که "با یک گل بهار نمی‌شه". غلط کرده هر که گفته است. غلط زیادی هم کرده...شما گل بکار...بهارش با خدا.

.

.

این‌جا باد دارد می‌زند توی سر خودش و توی سر هر چه دم دستش هست. صدای زوزه‌اش از درز پنجره توی اتاق می‌پیچد. ساعت هم ده دقیقه به یک است. هفته خوبی داشته باشید. آدم‌های خوبی باشیم. ظلم نکنیم. درست کار کنیم؛ با دلسوزی و انسانیت. همکاران خود را له نکنیم. زیر آب نزنیم. زیر آبی هم نرویم. حلال حرام را هم رعایت کنیم. هوای ارباب رجوع و مشتری را هم داشته باشیم. ادب و نظم و لبخند هم یادمان نرود. در پناه خدا..


:

:

بی ربط با ربط:  تو، نامه‌ی سفارشی خدا بودی/ از آسمان به زمین

.

.


النجم الثاقب | ۰۸ فوریه ۱۶ ، ۰۱:۱۴
۱۸ ژانویه۰۱:۳۰


سکانس یک؛ اداره پلیس مرزی:


« بنا بر اعلام نتیجه تست DNA و مطابقت آن با آقای ایکس (عموی متوفی)، جنازه مذکور مربوط به فردی است به نام  الف. دال، متولد 1995، شهر نون ...».  برگه گزارش پلیس و نتیجه پزشکی قانونی به زور خودش را  توی دست‌هایم نگه داشته بود. انگار برگه بود که تپش داشت نه دست‌های من. تمام ضزبانم کف دو دستم لابلای انگشتانم منتقل شده بود.

 از زمانی که برای اولین بار از تاریکی به نور قدم گذاشته بود تا حالا که از نور به تاریکی رفته بود فقط نوزده سال گذشته بود؛ فقط 19 سال. هر چه با خودم کلنجار می‌رفتم نمی‌فهمیدم. جور در نمی‌آمد. سنش به هیچ چیز نمی‌خورد؛ ناراضی سیاسی؟ مخالف سیاسی؟ مبارز سیاسی؟ زندانی سیاسی؟ سرباز؟ ازداواج اجباری؟ چه چیز باعث شده بود این‌گونه بخواهد خودش را به عمویش برساند. به عمویش نه؛ به جایی که عمویش ترجیح داده بود خانه بسازد، نفس بکشد، عمر بگذراند و بعد بمیرد. پسرک خودش را قاچاقی رسانده بود فرانسه، بعد برای این‌که برسد به انگلیس، خودش را زیر کامیون یا تریلی بسته بود. بین راه هم، تاب نیاورده  و خودش را رها کرده بود. و بعد...بعدش دلخراش است. ولی شما محکومید به خواندنش. بخوانید شاید توی سر یکی از شما نیز چنین تصمیم مرگبار و دلخراشی باشد. بخوانید.

خودش را زیر کامیون یا تریلی بسته بود. بین راه هم، تاب نیاورده  و خودش را رها کرده بود. پسرک رها شده، پخش اتوبان شده بود. بعد آن‌قدر اتومبیل سبک و سنگین از رویش رد شده بود، آن‌قدر اتومبیل سبک و سنگین از رویش رد شده بود که نه تن‌ها جنازه قابل تشخیص نبود بلکه از آن چیزی هم نمانده بود. برای همین پلیس متوسل شده بود به کسانی که اعلام مفقودی کرده‌اند و از قضا عموی این فرد هم رفته بود برای دادن DNA. 


سکانس دو؛ فرودگاه بین المللی امام خمینی:


هواپیما به زمین می‌نشیند. خانواده‌ای توی سالن بی قرارند، مادر توی صورتش می‌کوبد. هواپیما آرام به سمت پارکینگ نزدیک می‌شود. از بلندگو شنیده می‌شود: "خانم‌ها و آقایان لطفا تا توقف کامل هواپیما صندلی‌های خود را ترک ننموده و کمربندهای ایمنی را باز نکنید". هواپیما می‌ایستند. راهروی اتصالی به درب هواپیما وصل می‌شود. مسافران یکی یکی پیاده می‌شوند و با عجله خودشان را به پلیس مرز می‌رسانند. پاسپورتشان مهر ورود می‌خورد. از پله‌ها پایین می‌روند و منتظر چمدانشان می‌شوند. خانواده‌ای توی سالن بی‌قرارند. فرزندشان توی مسافرها نیست. از شکم هواپیما تابوتی بیرون می‌آید. آمبولانس منتظر است. سکوتی مرگبار دهان همه را بسته است. مسیر، فرودگاه مهر آباد، مقصد شهرستان نون.  بهشت زهرا*.



پ.ن: 

 ـ آرامگاه هر شهری یک اسمی دارد. چون نمی‌دانستم نوشتم بهشت زهرا.

 ـ این ماجرا را برای هر که می‌شناسید نمی‌شناسید تعریف می‌کنید. می‌گویید خواست به هر دلیلی از ایران برود درست برود. قانونی. 

:

:

بی ربط با ربط: پناهنده می‌شوم/ به سرزمین میان چشم‌هایت...بمانم یا نمانم؟


هجده ژانویه

نیم ساعت از یک بامداد گذشته



النجم الثاقب | ۱۸ ژانویه ۱۶ ، ۰۱:۳۰
۰۵ ژانویه۰۱:۲۶


من یک چیزهایی را همین جا، توی همین پاریس، لابلای سنگ‌فرش‌های قدیمی همین خیابان‌های  ِ به یادگار مانده از آن زمان ِ دور ِ بی من، یک جایی توی فنجان کوچک قهوه‌ی یک کافه توی خیابان "سن ژرمن"، یک جایی توی هیاهوی متروهای شلوغ پاریس، یک جایی لابلای لوله‌های "ام سه" آماده شلیک سربازهای پیاده نظام سطح شهر گم کرده‌ام. از دست داده‌ام. به باد داده‌ام. این‌ها هم تقصیر پاریس و سنگ‌فرش‌ها و کافه‌هایی که نرفتم  و اسلحه‌های آماده شلیک نیست. تقصیر خودم است. تقصیر خودم که نشستم خودم را از خودم بگیرند، ذبح کنند، بکشند، مثله مثله کنند.  پاریس من مقصر نیست، پاریسی که من برایش خارجی‌ بودم و هستم و خواهم بود مقصر نیست. اما این اتفاق این‌جا افتاد. همین جا. همین جایی که من بیست سالگی‌ام را شروع کردم به شمردن و رد کردن.

 توی این آدم‌های روح گرفته و به زمین فرستاده شده، فقط یکی هست که می‌داند من با نوشتن زنده بودم. با کلماتم. با دانه دانه کلماتم. با دار قالی‌ام. با بافتن، با به رشته کشیدن. نوشتن برایم زندگی بود و زندگی نوشتن. نوشتن هم نبود. به تصویر کشیدن چیزهایی بود که می‌دیدم، تن‌ها من می‌دیدم. تن‌ها من. حتی نور را می‌دیدم. حتی نور را می‌شنیدم. می‌دیدم که مثل قاصدک می‌آمد دور می‌زد می‌نشست روی شانه‌هایم و می‌گفت مرا بنویس. مرا ذره ذره ادا کن. حق مرا ادا کن... حتی اصوات و پچ پچ‌های پنهانی و پیغام‌های خداوندی را توی قلبم می‌شنیدم. حتی حضور سبک خدا را که همین نزدیکی می‌نشست تا من با چشمان بسته هی بنویسم، هی بنویسم، هی بنویسم تا قالی روی دار تمام شود و بیفتد پایین. و حالا هم چند ماه است فقدان را حس کرده‌ام و عزادارم. با تمامی رنگ‌ها عزادارم. حتی وقتی قرمز می‌پوشم، حتی وقتی سپید می‌بندم. حتی وقتی توی هیئت فیروزه‌ای یک حوض کوچک می‌روم. حتی وقتی با سبزی شمع‌دانی‌ها هم دردی می‌کنم.

من عزادار خودم شده‌ام. سیاه پوش خود خودم که جایی ایستاد، مُرد و من حتی نفهمیدم کجا دفن شد. حالا کارم شده التماس به خدا که کلمه‌های "مرا برگردان". "من حالم خوب نیست". "کلمه‌های مرا برگردان". نذر می‌کنم، شمع روشن می‌کتم، حسینیه می‌روم. دست به دامن مومنین می‌شوم، سر به دامن "السلام علی الحسین" روی دیوار می‌شوم، شمرده شمرده، با حساب، بی حساب  تند تند، آرام آرام، شلخته، با نظم اشک می‌ریزم، بغض می‌کنم، خودم را چنگ می‌زنم، زمین را، آسمان را، دامن خدا را که شاید کلمه‌هایم برگردند. که شاید آن نوری که مرا می‌نشاند پشت این دار و من نگار گردی  و نگار گری می‌کردم، تصویر گردی و تصویر گری می‌کردم و شب تا صبح سوزن می‌زدم و هفت هزار بار تا اذن صبح حاجیه می‌شدم و هفتاد هزار بار بین صفا و مروه می‌دویدم برگردد، مرا بگیرد توی خودش. بعد، من، خدایی که داشتم را  دانه دانه رج بزنم و نفس‌هایم به تسبیح کشیده شود، قلبم بچسبد به آسمان  و کم بیاورم و اخرش بگویم شهادت می‌دهم، شهادت می‌دهم، شهادت می‌دهم که نیست پروردگاری جز تو. و بعد بی جان روی کلمه‌هایم بیفتم و "تو" بیاید بگوید "الذین ءامنوا ..لهمُ الامن"...

من می‌ترسم. این روزها زیاد می‌ترسم. از این‌که بیفتم بمیرم و دستم به کلمه‌هایم نرسد و تطهیر نشوم می‌ترسم. می‌ترسم وقتی چشمم را باز می‌کنم آن دنیا، خدا لبخند نزند که "از تو راضیم" و بروم توی یک تنهایی سیاه جهنمی. من تمام آن چیزهایی را که لازم بود تجربه کنم تا بفهمم که دخترک لعنتی اول باید خود الهی و خدای درونت را نجات دهی تا بعد بتوانی تک تک آدم‌های این دنیا را نجات دهی به قیمت کلمه‌هایم از دست دادم. من بین "خدا" و "عشق"، عشق بدون خدا را انتخاب کردم و عشقم آن‌قدر بزرگ شد تا جای خدایم را گرفت و آخرش ترکید و همه جا سیاه سیاه شد. حالا سرگردانم، پریشانم. افتاده‌ام توی بیایان. شده‌ام مثل زنی که درد زایمانش گرفته، و جنینش به دنیا نمی‌آید که نمی‌آید. آن روزی نهج البلاغه‌ی مامان را بعد سه سال باز کردم. یک جایی باز شد؛ انگار خدا خودش بازش کرد. انگشتش را با زبانش خیس کرد و ورق زد تا چشم من بیفتد روی چند خطی که همسر فاطمه‌اش نوشته بود: علاج همه‌ی سرگردانی‌ها و بیماری‌های روحی "تقوا"است. حتی سال‌های از دست رفته را نیز جبران می‌کند.

و حالا من هی دارم به همین "تقوا" فکر می‌کنم. به آن عددهایی که یکی یکی رفتند کنار بیست سالگی من نشستند و من برایشان هیچ کاری نکردم، نه مادری کردم نه پدری کردم، نه برادری نه خواهری و نه... هیچ قدمی، هیچ غلطی. هیچی. من یک جنایتکار جنگی‌ و انسانی‌ام که خودم را ثانیه ثانیه سقط کردم. بی رحمانه سقط کردم. حالا می‌نشینم، روی صفحه اول گوشی مبایلم می‌نویسم: من یتق الله یجعل له مخرجا...

دلم می‌خواهد در این وقت باقیمانده، از این کاشی‌های شکسته و خورد شده‌ فیروزه‌ای نقشی از خودم روی دیوار این هستی بکشم و زیرش بنویسم: "صدق الله العلی العظیم". قدم نمی‌رسد. خیلی کوتوله شده‌ام. خیلی. توی دلم یک صخره‌ی بزرگ افتاده که هر کرا می‌کنم دلم را بیرون بکشم آزاد شود بپرد برود رها شود نمی‌شود. یا باید معجزه شود یا آن‌قدر دلم را بکشد که مثل یک دامنی که به میخی گیر کرده جر بخورد و ...

من...هنوز به خداوندی تو امیدوارم...و چشم‌هایم پشت در حیاط منتظر...ارحم...ارحم...

:

:

بی ربط با ربط: بیا ببافمت/ خودم را به تو/ تو را به خودم....قالی ابریشم کرمان.

:

:

پنج ژانویه 2016

دوازده دقیقه بعد از یک.

:

:


النجم الثاقب | ۰۵ ژانویه ۱۶ ، ۰۱:۲۶