.إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی.

~~~~ Le Voyage Sans Retour ~~~~

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب

این "بی ربط‌های باربط" هست که ذیل این قالی پاراف می‌شوند، همان پایین پایین قبل تاریخ، این‌ها متعلق به خاطر ماست. خوش نداریم از این‌جا برداشته شوند برده شوند جای دیگری؛ چشبانده شوند تخت سینه‌ی دیواری، دفتری، خانه‌ای؛ آقای نفستان باشید. آب به ماهی نیاز دارد برای این‌که دریا شود و بماند. حواسم هست بهتان. حواستان بهم باشد.باریکلا.

یک وقتی، وقتی خیلی‌ها خودشان را به خواب زده بودند.
پاری‌ــــس.

۷ مطلب با موضوع «مــ تــــرو» ثبت شده است

۲۵ می۲۱:۵۵


درب مترو که باز شد سوار شد. قدی متوسط داشت. کمی خمیده بود. از پنجاه و پنج بیشتر داشت و یک روسری یا شال یا نمی‌دانم چه خاکستری رنگ دور سرش پیچیده بود؛ مرا یاد راهبه‌ها می‌انداخت. عینکی بود؛ شماره چشم‌هایش بالا نشان می‌داد؛ مثلا سه و نیم. موهایش کوتاه پسرانه بودند؛ جوگندمی. درب مترو که بسته شد گفت: « مسیح تا پنجاه سال دیگر برمی‌گردد.» یکی دو جمله دیگر هم گفت و ساکت شد. هیچ کسی واکنش نشان نداد. ایستگاه بعد پیاده شد. سرش را پایین انداخت و خیلی آرام پیاده شد.


می دوهزار و چهارده




النجم الثاقب | ۲۵ می ۱۵ ، ۲۱:۵۵
۰۳ سپتامبر۰۲:۳۷


قطار به ایستگاه که رسید مسافران یکدیگر را جابجا کردند تا به درب برسند و خارج شوند. وقتی توی یک ظرف بیشتر از معمول چیزی باشد، وقتی بخواهی با قاشقی چیزی همش بزنی امکان ندارد چیزی، حتی ذره‌ای بیرون نریزد. خانم فرانسوی جلوی همسرش ایستاده بود. وقتی خواست پیاده شود خود به یک پسر سیاه‌پوست که توهم آفتاب داشت و عینک سیاه ِ سیاه به چشمش بود. نمی‌دانم درست چه شد که دیدم درگیری لفظی پیدا کردند. پسرک خیز برداشت سمت خانم که جواب بدهد، همسر خانم یقه‌ی پسرک را گرفت و نگهش داشت. همین حرکت لازم بود تا پسرک برآشوبد و اعتراض کند: "یقه‌ام را چرا گرفتی؟" خانم هم برای حمایت از همسرش وارد واگن شد و دستش را گذاشت تخت سینه‌ی پسرک و محکم هلش داد؛ انگار که بخواهی تاب را. دعوا شد. زدند. مشت مرد فرانسوی آمد سمت من و نشست توی معده‌ام؛ چنگ دست‌های پسرک سیاه‌پوست هم از طرف دیگر روی دستم. آن وسط گیر کرده بودم. راهی نبود برای پرهیز و فاصله گرفتن. بعد هم هل داده شدم بیرون واگن.  از یک طرف دستم می‌سوخت، و از طرف دیگر دردی پیچید که...مشت مردانه هم بد چیزی نیست برای خودش ماشاءالله! چراغ بسته شدن درب مترو روشن شد؛ بوق به صدا در آمد. خانم و آقا سریع پیاده شدند. آقا توی یک حرکت تند دستش را دراز کرد سمتم که "مادام ببخشید". مبهوت بودم. جوابی ندادم. یعنی نتوانستم بدهم. مشت را که خورده بودم و دردش هم داشت برای خودش دور می‌زد، دیگر چه باید می‌گفتم؟ پسرک خیز برداشت بیاید بیرون حسابشان را برسد که مردم مانع شدند و در بسته شد. نه من توانستم دوباره سوار شوم نه پسرک توانست پیاده شود. من ماندم برای متروی بعدی و او رفت ایستگاه بعد پیاده شود با متروی خلافش برگردد به ایستگاهی که مرا قربانی کرد.


بی ربط با ربط: "رفتن"ات مشت مردانه/ چنگ می‌زنند نفس‌هایم را...


اوت دوهزار و چهارده

پاریس

النجم الثاقب | ۰۳ سپتامبر ۱۴ ، ۰۲:۳۷
۲۰ آوریل۱۵:۴۲




خانم فرانسوی، در حال خواندن قرآن.

متروی پاریس،

:

بی ربط با ربط: صدا کن مرا، صدای تو خوب است.

هجده آوریل.


النجم الثاقب | ۲۰ آوریل ۱۴ ، ۱۵:۴۲
۱۳ آوریل۲۲:۴۶


ساعت ده دقیقه به هشت بود. پله‌های مترو را دو تا یکی کردم تا قبل اینکه قطار برسد برسم به ایستگاه. تابلو را نگاه کردم، سه دقیقه وقت داشتم. از توی کیفم ساندویچ صبحانه‌ام را در آوردم و کیفم را گذاشتم روی زمین؛ با پاهایم نگهش داشتم. دو نفر مثل من جلوی در شیشه‌ای منتظر بودند؛ دو تا پسر چشم بادامی، یکی‌شان بالای بیست داشت، آن یکی هم هشت نه ساله بود. پلاستیک ساندویچ را باز کردم و مشغول شدم، یکهو صدای جیغ ظریفی آمد: سین سای سِی هااااااااااا :| (ها را موج دار بخوانید). سرم را چرخاندم. دیدم بین این دو پسر، آن پایین یک دختر پنج شش ساله است که خیلی قد داشته باشد پنجاه سانت. زل زدم بهش. چشم‌هایش را انگار به زور باز کرده بود. موهایش صاف بودند، از وسط فرقش را باز کرده بودند و موهایش را خرگوشی بسته بودند. یک کوله پشتی صورتی دو برابر خودش هم به پشتش بود. فسقل خانم داشت خرگوشی‌هایش را با ناز و عشوه، در کمال تبحر می‌بافت. بعد هم از گوشه چشم به روند بافته شدن زل می‌زد مرتب. گاهی هم، همان طور که مشغول بود،سرش را می‌آورد بالا، بالا را دید می‌زد. بهش لبخند زدم، اما هیچ عکس العملی نشان نداد (فقط یک پسر بچه لازم بود موهایش را بکشد در برود). آن ساعت صبح ما داشتیم خمیازه می‌کشیدیم و به سرعت رفته بودیم توی لباس‌هایمان تا دیرمان نشود ، بعد مادمازل مذکور داشتند مو گیس می‌کردند :|

.

.

بی ربط با ربط: طره را تاب نده تا ندهی بر بادم...

نه آوریل


النجم الثاقب | ۱۳ آوریل ۱۴ ، ۲۲:۴۶
۱۲ آوریل۱۴:۰۴

در واگن باز شد. چشم‌هایم را باز کردم. روبرویم نشست. موهایش نه صاف بود نه وز.جلویش را با عینکش داده بود بالا. ناز شده بود. چشم‌هایم را بستم. دوباره باز کردم. با دست چپش گوشی تلفن سپیدش را گرفته بود دستش؛ داشت با یکی حرف می‌زد. آن یکی دستش را زده بود زیر بغلش. پای راستش را انداخته بود روی پای چپش. شلوار جین پایش بود، با یک کت و تاپ سپید. چشم‌هایم را بستم. ایستگاه بعدی باز کردم. هنوز داشت با تلفن حرف می‌زد. چشم در چشم شدیم. توی چشم‌هایش یک حرفی بود که فقط مال من بود. از همان اول بود. یک نگاه آشنا با یک حرف که برای من کنار گذاشته شده بود. دوست داشتم لبخند بزنم. نشد. چشم‌هایم را دوباره بستم. باز کردم. چشم در چشم شدیم. گوشی تلفن دیگر دستش نبود. چشم‌هایم را نبستم. زل زدم توی چشم‌هایش. دلم می‌خواست دست حرفی که مال من بود را بکشم بیرون. پشت چشم‌هایش یک خط باریک خط چشم کشیده بود. لب‌هایش هم یک رژ کم حال داشت. لبخند زدیم. چشم‌هایم را بستم. زود باز کردم. زل زده بود توی چشم‌هایم. دو انگشت‌ کوچکش را آورد بالا، اشاره کرد سمت موهای کنار گوشش، انگار که از روسری‌اش بیرون زده باشد، فرستادشان تو. موهایم از کنار مقنعه زده بود بیرون. با دو انگشت کوچکم موهایم را از دو طرف داخل مقنعه فرستادم. لبخند زد. سرش را تکان داد آرام؛ یعنی خوب شد. عمیق لبخند زدم. سرم را بردم جلو گفتم: «کجایی هستین؟» سرش را آورد جلو گفت: «مراکشی». گفتم: «من ایرانی‌ام.» برگشتیم عقب. . باید پیاده می‌شدم. بلند شدم. او هم بلند شد. هم مسیر بودیم. توی متروی خط بعدی شماره‌ی یکدیگر را گرفتیم. دیکته اسمش را گفت: « d, o,u,n,i,a آها، شد، دونیا»، یعنی همان دنیا. بعد گفت: «موهات باز زدن بیرون. چقدر لیز می‌خورن. زیر مقنعت کلاه بذار.»، گفتم: «همیشه سرمه کلاه. امروز حوصلش ُ نداشتم.» سنم را پرسید. بعد گفت: «فکر می‌کنی چند سالم باشه؟» گفتم: «سی و دو اینا. من ضعیفم توی حدس سن ولی.» لبخند زد گفت : «ولی سی و نه سالمه (روی نه خیلی تاکید کرد)» گفتم: «ولی بهت نمیاد».
وقتی داشت پیاده می‌شد یک مرد جوان عریض و طویل آمد که بنشیند جایش، درست کنار من. اشاره کرد به پشت سرم. گفت: « اون پشت خالی شد. برو اونجا. کنار این مرد  ِ نشین.» لبخند زدم. گفتم: «چشم. مراقب خودت باش. شب بخیر.» بوسیدم و پیاده شد.

.
.
بی ربط با ربط: وقتی ای دل به گیسوی پریشون می‌رسی خودت ُ نگه دار/ وقتی ای دل به چشمون غزل خون می‌رسی خودت ُ نگه دار...

یازده آوریل
ساعت نه شب.
متروی خط یک.

النجم الثاقب | ۱۲ آوریل ۱۴ ، ۱۴:۰۴
۱۱ آوریل۰۲:۰۴

مترو خیلی شلوغ بود؛ طبق معمول. در که باز شد سوار شد. مثل دختر لوس‌ها یک طرف موهایش را ریخته بود توی صورتش(موهایش را خوب کوتاه کرده بود، یک طرفش را نگه داشته بود که بریزد توی صورتش). هم ریش داشت هم سبیل؛ بیش از حد هم بور. یک کول پشتی به پشتش بود اندازه‌ی بشکه. بعد هم پشتش را کرد به بنده و کوله‌اش رفت توی صورتم؛ اصلا به روی مبارک هم نیاورد. صنمش هم همراهش بود و مثل گیاه رونده آویزانش. کوله به پشت چرخ هم می‌زد و جابجا هم می‌شد. خیلی دلم می‌خواست پسرک را بزنم  (مزاح) یا  مثلا برگردم به صنمش بگویم آدمی که درکش نرسد توی واگن شلوغ قطار کوله‌اش را در بیاورد به درد عاشقی نمی‌خورد؛ ولش کن (مثلاً).

~:~:~:~:~:~:~
تعداد افرادی که با کوله سوار واگن مترو می‌شوند و کوله را از پشتشان در نمی‌آورند کم نیست. دو مورد تا به حال بوده که خیلی بد آمده توی صورتم ولی رویم نشده تذکر بدهم. هر چند تذکر بدهی سریع عذرخواهی می‌کنند و درش می‌آورند. البته اگر مودبانه تذکر بدهی؛ بدون دعوا :)

.
.
بی ربط با ربط: گل‌پونه های وحشی دشت امیدم، وقت سحر شد... (روحت شاد آقا ایرج ـ بم بد لرزید؛ بد :( )

یازده آوریل
ساعت دو بامداد


النجم الثاقب | ۱۱ آوریل ۱۴ ، ۰۲:۰۴
۰۸ آوریل۰۱:۰۱


صدای جیغ زنی چرت همه مان را پاره کرد. آخر شب بود و تقریبا تمامی مسافران  از خستگی در حال چرت بودند. دسته جمعی برگشتیم سمت صدا و با علامت سر از یکدیگر جویا شدیم که چه شده است. صدا از ته واگن بود. ولی کسی متوجه نشد. ایستگاه بعدی بایستی پیاده می‌شدم. وقتی از سر جایم بلند شدم مردی سیه چرده (آسیایی بود) گفت

ـ مبایلشُ زدن. 

ـ (چشمانم چهار تا شد) نه؟! 

ـ چرا زدن :|
دختر کناری‌ام  (معلوم بود از سر کار بر می‌گردد، بلوز دامن مرتبی تنش بود.)گفت:

ـ  از کدوم خروجی میری؟ سمت چپی یا راستی؟ اگه راستی ُمیری با هم بریم.

بعد به دست راستش که آرامی از توی کیفش در آورد اشاره کرد. توی دستش اسپری خردل بود:|

دید تعجب کردم. گفت:

ـ  همیشه باهامه. چون خطرناکه. باید یکیش ُداشته باشی.

ـ من خارجی هستم. یکی از اینا رو داشته باشم و پلیس بگیرتم بهانه دستش میاد اقامتم ُ باطل کنه! (البته قبلا چند سالی اسپری خردل داشتم،ولی تاریخ مصرفش گذشت متاسفانه و مجبور شدم منهدمش کنم!)

~:~:~:~~:~:~:~
حدود دو سه ماهی می‌شود که هر هفته یکی از دوستانم می‌گوید « مبایلم ُزدن». زدند. به همین راحتی. توی مترو هم که سوار می‌شوی مرتب به زبان فرانسه انگلیسی آلمانی و یکی دو تا از کشورهای حوزه چشم بادامی‌ها تکرار می‌کنند «جیب‌برها توی واگن هستند. مراقب کیف و وسایل شخصی خود باشید.»

و اما شگرد برادران و خواهران دزد به این منوال است که: ابتدا کمین می‌کنند، قربانی مورد نظر را زیر نظر می‌گیرند و وقتی در مترو قرار است بسته شود مبایل یا کیف عزیزمان را می‌قاپند و سریع میپرند بیرون. در هم بسته می‌شود و صاحب کیف یا مبایل دیگر نمی‌تواند به دنبال دزد محترم برود. بنابراین یکی از جاهای خطرناک توی واگن نزدیک در است. امشب داشتم با خود فکر می‌کردم این طوری که توی مترو مرتب تذکر می‌دهد آدم تمام آدم‌های اطرافش را دزد می‌بیند. هر بی‌نوایی هم که کنارت نشسته باشد، تا نیم خیز شود و بخواهد بلند شود از مترو پیاده شود، آدم هزار جور فکر درباره‌اش می‌کند. خلاصه که در امان نیستیم.

                                                                      ~:~:~:~~:~:~:~
اینها رو توی مترو نوشتم. آخر متن بودم که آقای جوان محترم  توی بلندگوی آبکشی سقف گفت: «کیف قاپ ها توی...» فکر کنم با من بود که گوشی را بگذارم توی جیبم. هر چند گوشی دوستم را از توی جیب پالتویش در آورده بودند و اطرافیان هم دیده بودند و به دوست بی‌نوای بنده یک کلمه هم نگفته بودند، حتی اشاره!

.

.

بی‌ربط با ربط: نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست؟ (همایون شجریان داره شعر سیمین بهبهانی رو می‌خونه...چرا رفتی؟...)

هشت آوریل



النجم الثاقب | ۰۸ آوریل ۱۴ ، ۰۱:۰۱