.إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی.

~~~~ Le Voyage Sans Retour ~~~~

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب

این "بی ربط‌های باربط" هست که ذیل این قالی پاراف می‌شوند، همان پایین پایین قبل تاریخ، این‌ها متعلق به خاطر ماست. خوش نداریم از این‌جا برداشته شوند برده شوند جای دیگری؛ چشبانده شوند تخت سینه‌ی دیواری، دفتری، خانه‌ای؛ آقای نفستان باشید. آب به ماهی نیاز دارد برای این‌که دریا شود و بماند. حواسم هست بهتان. حواستان بهم باشد.باریکلا.

یک وقتی، وقتی خیلی‌ها خودشان را به خواب زده بودند.
پاری‌ــــس.

۲۲ آگوست۲۲:۵۷


یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


فقط برای خداوند وصیت‌نامه نوشت. گفتنه بودند « خداوند نیازی به وصیت‌نامه ندارد» که ننوشته می‌خواند، نگفته می‌شنود. اما او ترجیح داده بود وصبت نامه بنویسید. پرونده را باز کرده بود و نوشته‌ بود. خواسته بود که ساعتش که رسید "او" را پشت میز بنشانند و برایش آفرینش دوباره آن دختر را از ابتدا، از قبل از بای بسم‌الله بازگویند.از قبل از "کن فیکون" بگویند؛ از ابتدا؛ سلول به سلول، نفس به نفس، اشک به اشک، دم به دم، بازدمی پس از بازدم، پلک پس از پلک. بگویند چطور در آفرینش دومش تمام دختر را از خودش خالی کرده بودند و "او" را به جایش در بود و نبودش تزریق کرده بودند، بافته بودند "او" را به او تار به تار، پود به پود و نقشش را، نقشه‌اش را، هویتش را، رنگش را، آوایش را، خدایش را، مذهبش را و...همه و همه را تغییر داده بودند. 

 خواسته بود که خداوند رویش را برنگرداند نگاهش کند و همان طور پشت به او و رو به پنجره‌ی نور، پشت پرده‌ای که از نسیم حضور خدا می‌لرزید بایستد و مردانه و پدرانه برایش تعریف کند چیزی را که نه دید، نه شنید، نه باور کرد و نه...

به خدا گفته بود که « من از فهماندن و گفتن دوباره عاجزم. او نمی‌فهمد، نمی‌شنود، نمی‌بیند. تو تن‌ها کسی هستی که می‌دانی، دیدی و شنیدی؛ قسم به آرامشی که چشمم ندید. قسم به آرام منظمی که قلبم نگرفت تو تن‌ها شاهد ماجرایی» و در پرونده قسمتی از دیوار را، در را و ساعت را به عنوان شاهد به پرونده ضمیمه کرده بود. خواسته بود خداوند وکالتش را شخصا به عهده بگیرد و در آخر هم پرونده را مختومه اعلام نکند و حکمی صادر نکند. گفته بود همین که "او" بفهمد، بشنود، بداند کافی است. همین که بعدش نتواند آن دختر را هرگز ببیند و امید به نجات از نگاه ابدی خدواند داشته باشد کافی است...



می‌گویند خودکشی حرام است و گناهی نابخشودنی است. اما وقت‌هایی هست که خود همان اله از اتاق بیرون می‌رود و می‌خواهد خودت قبر خودت را بکنی و  خودت را زنده زنده با دست‌های خودت بی چون و چرا دفن کنی؛ و این گذشت از "او" از همین قبیل دستورات الهی است (۩)



می‌گویند یونس در بطن آن ماهی آن‌قدر تکرار کرد "لااله‌الا انت، سبحانک انی کنت من‌الضالمین" که اله‌ای در اندرونی بود رضایت داد نجاتش دهد. خدا می‌داند تا کی  مجبور باشد این ذکر را تکرار کند تا این استخوانی که از آن ماهی توی بود و نبودش فرو رفته و منتظر تکانی، اشاره‌ای است نه به گلستان که از کشیدن خونش خسته و رها کند و تمام


 

إِنَّمَا یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِهَا خَرُّوا سُجَّدًا وَسَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لَا یَسْتَکْبِرُونَ



پاریس.

هفت دقیقه مانده به یازده شب

نه روز مانده به عید قربان

النجم الثاقب | ۲۲ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۷
۲۰ آگوست۰۰:۵۴



یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


سفر آدم را متواضع می‌کند.این را با خودم تکرار کردم. بارها تکرار می‌کنم. وقتی خیابان‌ها و زنان و مردان از پشت شیشه ماشین به سرعت عبور می‌کردند فهمیدم که سفر آدم را متواضع می‌کند. این را توی سوزن‌ زدن‌های ظریف زنان ژاپنی دیدم. توی مظلومیت زن روسری به سر اهل لیتوانی که هنر دستش را می‌فروخت، توی مهربانی مرد نروژی توی آن باران شدید که نگران سرگردانی دیر وقت شبانه‌ام شد و ایستاد آدرس برایم پیدا کند. توی غیرت مردانه مرد دانمارکی که کوله‌ام را بی این‌که حرفی بزنم و بی توجه به روسری روی سرم بلند شد از دستم گرفت و توی محفظه بالای سر گذاشت و...
فکر کنم دو سالی می‌شود که خودم را توی دستان سفر رها کرده‌ام. یک کوله پشتی برمی‌دارم و با هر چه شده خودم را می‌رسانم به یک جایی دیگر؛ با اتوبوس، با هواپیما، با قطار، با کشتی...
از وقتی کلمه‌هایم توی سینه‌ام لال و مچاله شده‌اند تن‌ها چیزی که آرامم می‌کند همین سفر رفتن‌ها است. آن‌قدر که نه وقت رفتن، که توی راه دلم مثل قناری هی می‌پرد، هی چرخ می‌زند، هی بالا پایین می‌پرد. سفر رفتن را تن‌هایی دوست دارم. دوست ندارم این لحظات را با کسی تقسیم کنم. حتی وقتی سخت است این تن‌هایی و بی کس بودن مثل طناب خودش را دور گردنم حلقه می‌کند. ولی درد کشیدن‌ها و تیر کشیدن‌های سرم را ترجیح می‎دهم به همراه داشتن. پدرم کمی شاکی است. آن‌قدر که دفعه پیش وقتی روبرویم نشسته بود گفت: «از این به بعد جایی رفتی به من نگو». جواب ندادم. نگاهم را منحرف کردم یک جایی دیگر و توی دلم صامت گقتم:« خب نمی‌گم». یک‌بار هم تشر زد که: « تو سرت را همین‌طور می‌اندازی پایین هر جا که می‌خواهی می‌روی. اصلا هم نمی‌گویی برای تو امنیت دارد یا نه». خب واقعیتش از چیزی نمی‌ترسم.یعنی از یک جایی دیگر به خودم فهماندم که جایی برای ترسیدن نیست. نوع زندگی تو ترسیدن برنمی‌دارد."خانمی که شما باشید" نباید بترسد. آباریکلا! سفر رفتن آدم را متواضع می‌کند.


یواشکی: ولی او گاهی می‌ترسد..از...از...از...

بی ربط با ربط: 
می‌ترسند و می‌لرزند
مواج سیاه موهایم تار تار
مبادا در غربت قد بکشند
اه ای دست‌هایت وطنم



بیست و هشتم مرداد
هنوز که هنوز است پاریس. ساعت یک بامداد







النجم الثاقب | ۲۰ آگوست ۱۷ ، ۰۰:۵۴
۲۶ جولای۲۱:۴۰


سلام.

یک نفری، کسی، انسانی آمده یک پیامی خصوصی گذاشته بی هیچ نشانی...فرموده بودند هم که گم و گور نشوم...که شده بودم باز...حالا لطفا یک نشانی چیزی از خودتان بگذارید آدم بعد خواندنتان مثل این‌ها که توی تاریکی ابدی زندانی شده‌اند نشود...بگذارید فریاد آدم به یک جایی برسد. منتظرم " در نظر بازی ما..."


از این عزیز بی نشان که بگذریم. این‌بار من نگویم. شما بگویید. چگونه‌اید؟ توی این یک سال گذشته، سیصد و شصت و پنج روز ی که گذشت چه شدید، به کجا رسیدید؟ به زندگی چقدر باج دادید و چقدر فاتح شدید؟




هنوز که هنوز است 

باریس

النجم الثاقب | ۲۶ جولای ۱۷ ، ۲۱:۴۰
۰۸ دسامبر۰۰:۵۳


یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


از پشت شیشیه می‌دیدمش. هیکل و قد بلند بود. سگ بزرگش روی زمین ولو و پوزه‌اش بسته بود. در را کشیدم و وارد ساختمان شدم. سلام کردم. سلام کرد. به سمت ِ حال ِ سمت راست که پیچیدم، همان‌طور در حال عبور براندازش کردم. مو نداشت. لباسش سیاه بود. تکیه داده بود به قاب دیوار. یاد "عمو تام" افتادم. روی لباسش نوشته بود"سکیوریتی". سگش هم از ین سگ‌های قهوه‌ای گرگی شکل بود. نزدیک آسانسور شده بودم که به ذهنم رسید که شاید شام نخورده باشد. برگشتم سمتش و غذای توی دستم را تعارف کردم. تشکر کرد و قبول نکرد. برگشتم سمت آسانسور.

 

نیروهای محافظ، امنیتی، نظامی، پلیس و هر کس که شرایط کارش این‌گونه است، حین انجام وظیفه نباید از غریبه، و در بسیاری از موارد حتی از یک آشنا، هیچ چیز خوردنی و آشامیدنی قبول کند. این را یادتان باشد.




النجم الثاقب | ۰۸ دسامبر ۱۶ ، ۰۰:۵۳
۰۸ نوامبر۰۰:۳۱

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب



 خ‌ــــدا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید برای هر سری که خلق می‌کند،

                            حتــ ــــماً حتمـــــــــــاً حتــ ــــــــــــــــماً یک شانه بگذارد 
                                                                                     کنارش...

                                                            آری خــــــــــــــــــــدا....باید...


:

:


درگوشی: کی گفته دل آدم از تو دل آدم  می‌تـ ـرکـ ـه!؟! دل آدم تو گلوش می‌تـ ـرکـ ـه! تو خود ِ خود ِ گـ ـلـ ـوش. حرف نباشه. همین که من می‌گم!


:

:



النجم الثاقب | ۰۸ نوامبر ۱۶ ، ۰۰:۳۱
۱۹ اکتبر۰۲:۳۶

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


کــــــــمی قبل‌تر، یعنی همین جمعه گذشته، یک صفت به جمیع صفاتم اضافه شد؛ شاید حتی یک نقش. شاید حتی یک حس. شاید حتی یک... شدم یک خواهر شوهر؛ یعنی صاحب یک زن برادر. و این، بسیار سریع اتفاق افتاد. بسیار سبک. بسیار روان. بسیار ساده. و در نهایت بی هیچ تشریفات خاص و مجللی. عضو جدید خانواده کوچک ما نه از سرزمین ماست، نه از کیش ما، نه از فرهنگ ما، نه از آیین پدران و مادران ما. "سارا"ی او و سارای ما ایرانی نیست. و من جز عکس، صدا و تصویر هنوز چیزی از او دیده‌ام.

هنوز هم عادت نکرده‌ام. مثل خیلی چیزهای دیگر. هنوز ماهیت و اتفاقش را نفهمیده‌ام؛ مثل خیلی چیزهای دیگر. هنوز باور نکرده‌ام، مثل خیلی چیزهای دیگر. اصلا نمی‌دانم چه کار باید کرد، چگونه بود، چه گفت. به حرف زدن هم که می‌رسد حرفی نیست. واژه‌ها کم می‌آیند، کوتوله می‌شوند، غریبی می‌کنند. و تا "من هم خوبم" بیشتر جلو نمی‌آیند؛ مثل یک موج که طاقت نمی‌آورد و سریع جمع می‌شود توی خودش، و پا پس می‌کشد. حالا، توی عبور و مرور هر از گاه تصاویر کودکی‌اش، شیطنت‌هایش، خنده‌هایش و تمامی الخ‌ها هیچ وقت فکر نمی‌کردم قسمت برادرم توی یک کشور دیگر، توی یک قاره‌ای جز قاره‌ای که در آن به دنیا آمده‌ است منتظرش باشد. یا شاید حتی این‌گونه بگویم بهتر باشد: فکر نمی‌کردم او قسمتی را انتخاب کند که هم وطن خودش نباشد. و من اصلا نمی‌دانم با غیر خودی ازدواج کردن از چه جنسی است. چه سرشتی دارد. چه حسی دارد. چه سرنوشتی، چه رنگی، چه عطری، چه مزه‌ای و چه انتهایی...واقعا نمی‌دانم. حقیقتا نمی‌دانم. یعنی تا یک جایی پیش می‌روم، همه چیز هم به نظر خوب است، منتها بعدش جور در نمی‌آید. قفل می‌شود. جدا می‌شود. مخصوصا وقتی نوبت کلمه، آن هم از نوع احساس و شعر می‌شود؛ از نوع درد و دل، از نوع دلبری‌های دو بیتی و رباعی و غزل و قصیده. واقعا نمی‌دانم.

مرتب گم می‌شود و گم می‌شوم و یادم می‌رود چه اتفاقی افتاده است. فقط می دانم قرار است یادم بماند که خیلی چیزها دیگر مثل قبل نیست. مثلا شاید حتی، تنها‌تر از قبل شده باشم. و من باید از سایه‌ی مردی چشم پوشی کنم که گاهی می‌آمد روی سرم چتر می‌شد تا پنهانی و در سکوت از دردهایم کمتر کنم ، یا تمام تلخی‌های زهرماری را با قرمزی چشم‌هایم ماست مالی نکنم؛ مردی که با گرمی و محکمی دست‌ها و آغوش مردانه‌اش نامردی‌های اطرافم را  راحت‌تر قورت می‌دادم. تنها محرم  این حوالی که نزدیک آشیانم آشیان داشت. توی این همه هیاهوی صامت و مواج حس می‌کنم که انگار به این پرده‌های حریم اطرافم یکی اضافه شده است. حس می‌کنم با حیاتر شده‌ام. حس می‌کنم باید خانم‌تر از قبل باشم و مردانگی برادرم را واگذار کنم به همسرش و بیشتر از قبل به خودم تکیه کنم؛ یعنی خودم مرد خودم باشم.

 حالا قرار است پانزده روز دیگر بروم پیششان؛ یعنی دعوتم کرده‌اند بروم پیششان. و شاید آن‌جا یک چیزهایی از این واقعیت نا ملموس توی سرم، توی حسم، تو دلم تکان بخورد. و از حالا مانده‌ام باید چه هدیه‌ای برای سارای برادرم بگیرم. فرهنگ این‌ها فرهنگ طلا و سکه نیست. فرهنگ من و از قضا جیبم هم. از خود برادرم پرسیدم « سارا دوست دارد چه چیز هدیه بگیرد؟». کمی هر دو سکوت کردیم. بعد گفت: «عطر بگیر».  توی انتخاب هدیه هم حساسم. باید چیزی بگیرم که تک باشد و در نهایت با تمام سلیقه و با ظرافت انتخاب و تزیین شده باشد. حتی اگر هزینه‌ی زیادی برایش نکنم. برای همین باید بکوبم بروم یک شهر دیگر، آن عطری که می‌خواهم را بتوانم تهیه کنم؛ یک عطر فرانسوی قدیمی که فقط خانواده‌های خاص آن را استفاده می‌کنند و فقط باید از خود تولید کننده‌اش تهیه کرد. با دوستم که مشورت می‌کنم می‌گوید: « نه عطر نگیر. عطر را استفاده می‌کند تمام می‌شود. برو گردن بندی، دست‌بندی چیزی بگیر که تا ابد وقتی استفاده می‌کند به یادت باشد و بگوید این را خواهر همسرم هدیه داده است». و من حتی هنوز نمی‌دانم می‌خواهم به یادم باشد یا نه. یعنی "من" اصلا مهم نیستم که توی ذهن سارا پایا باشم یا نه. مهم این است که او از هدیه‌اش خوشحال شود و دوستش داشته باشد. مهم این است که سارا کنار من که از قضا مسلمانم و محجبه احساس امنیت کند. که مطمئنم او از اسلام به معنای اسلام چیزی نمی‌داند که نه برادرم با دین میانه‌ای دارد نه دوستان ایرانی دور و برش. حالا شما هم اگر نظری دارید برایم این‌جا بنوبسید. این را هم بگویم که هنوز عروسی نگرفته‌اند و فقط ازدواجشان را توی دفتر ثبت ازدواج محلی کشور محل اقامتشان ثبت کرده‌اند. سارا هم طبق قوانین اروپایی به صورت رسمی فامیلش به فامیل خانوادگی ما تغییر کرده است. و اما برادرم، هنوز توی شناسنامه مجرد است!

 

دوست ندارم این‌جا متکلم وحده باشم و شما خاموش ادامه دهید. البته اگر بعد از این همه نبودن‌ها و بدقولی‌هایم هنوز این‌جا را پیگیر باشید.

 

محرمانه: بعضی وقت‌ها انتخاب کنید، قبل این‌که انتخابتان کنند. بعضی وقت‌ها بگذارید انتخابتان کنند جای این‌که انتخاب کنید.

یک رد پایی هم از خودتان بگذارید لطفا...در پناهش. دو تایی بشوید همه تان ان شالله. 

 

***

بی ربط با ربط: جفت چشم‌هایت به عقد من بانو. آیا وکیلم ؟

                    چشم!

 



نوزده اکتبر 2016

النجم الثاقب | ۱۹ اکتبر ۱۶ ، ۰۲:۳۶
۲۲ می۱۸:۱۹

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب



بـــ لاخره تلفن همراهم را به مبارکی و میمنت زدند؛ همان هفته اول عید؛ آن هم جلوی چشم خودم.  نیم ساعت از بیرون آمدنم از خانه هم نگذشته بود. از مترو پیاده و خارج شدیم. تا آمدن اتوبوس ده دقیقه‌ای مانده بود. نشستیم روی صندلی. تلفنم را در آوردم ببینم پیامی چیزی ندارم. دوباره گذاشتمش توی جیب راستم. یک جیب عمودی اندازه دهان تمساح. اتوبوس رسید. اول خط بود. رفتیم جلوی در. از سمت راستم دو دختر امدند، جلو زدند. خیلی داشتند هفده هجده سال. یکی عرب، آن یکی هم سیاه. دختر عرب سوار اتوبوس شد . آن یکی همین‌طور جلوی ما ایستاده بود. برگشت پایین کنار دختر سیاه ایستاد. راننده اتوبوس اجازه داد سوار شویم. آن دو جلوی ما سوار شدند. از توی کادر دیدم خارج شدند سریع. هنوز ننشسته بودیم که دست بردم توی جیبم و دیدم تلفنم نیست. یکهو ایستادم.


ـ شهرزاد تلفن همراهم!

ـ چی شده؟

ـ نیست. نیست. زدند. نیست.

شهرزاد هم یکهو ایستاد. رنگ و روی بی‌نوا خواهرم مثل گچ شده بود. گفت: « آن دو تا دختر بودند. باور کن. سوار شدند و از در دیگر پیاده شدند». 

نمی‌دانستم باید چه کار کنم. از اتوبوس پیاده شدیم. راننده جلوی در بود.

ـ آقا..سلام. تلفنم را زدند. 

ـ برو کُمیسریا (اداره پلیس).

ـ کجاست؟ این منطقه را بلد نیستم.

شهرزاد گفت: بیا بریم. رفتند توی مترو. بدو.

با هم از پله‌های مترو سرازیر شدیم پایین. دم در ورودی به مامور گیشه گفتم:

ـ سلام خانم. تلفنم را زدند.

ـ چی بوده تلفنتون.

برای یک لحظه کمی خوش‌حال شدم. قر و قاطی مارک گوشی را گفتم. گفت: «نه متاسفانه این‌جا چیزی نداند.»

دوباره برگشتم بالا سمت اتوبوس. به راننده گفتم: « توی اتوبوس دوربین ندارید؟ نمی‌شود ببینم؟»

گفت: « نه! کار نمی‌کند.»

می‌دانستم دروغ می‌گوید. بعدا به این نتیجه رسیدم احتمالا راننده اتوبوس همدست بوده است. نمی‌دانم. خلاصه با خواهر بی‌نوای ترسیده راه افتادیم دنبال اداره پلیس. بیست دقیقه‌ای پیاده گز کردیم تا رسیدیم اداره پلیس. درش بسته بود. زنگ زدم. پلیس جوانی در را باز کرد. کاملا مسلح. انگار توی میدان جنگ باشی. با جلیقه ضد گلوله. 

ـ سلام. تلفتم را زدند. می‌خواهم برایم بسوزانیدش. تویش اطلاعات داشتم.

ـIMEI گوشی را دارید؟

ـ نه!

ـ پس نمی‌شود. نمی‌توانم راهتان بدهم! 


خلاصه یک چیزی بهشان گفتم راهمان دادند. بعد ده دقیقه پلیسی آمد مشخصات تلفنم را گرفت و رفت که رفت. چهل و پنج دقیقه نشستیم خبری نشد. بلند شدم رفتم به خانم منشی گفتم: 

ـ چقدر دیگر باید صبر کنم؟ سیم کارتم را باید بسوزانم. تلفن هم که ندارم. 

ـ صبر کن..

رفت از توی اتاق تاریک آن پشت یک گوشی درب و داغان آورد و گفت: «شماره‌ات را بگو». شماره را گرفت. آهنگ اپراتور پخش شد و این یعنی گوشی خاموش است. بعد تلفن اداره پلیس را چرخاند سمتم گفت: « زنگ بزن اپراتور. شماره‌ات را بسوزانند». شماره را گرفتم و رفتم روی انتظار. پلیس جوانی که راهمان داده بود امد چپ چپ نگاهم کرد. خانم منشی گفت: «من دادم. می‎‌خواهد شماره‌اش را بسوزاند». بعد پانزده دقیقه یک اپراتور گوشی را برداشت. اطلاعات را گرفت. بعد چند بار زدن دکمه انتظار گفت: « متاسفانه نرم افزار ما دچار مشکل شده و نمی‌توانم سیم کارت شما را بسوزانم». قاطی کردم: «خانم! تلفن من را زدند. ممکن است با تلفن من هر جایی تماس بگیرند. متاسفم برای این سرویستان ». خوب به حرف‌هایم گوش داد و گفت: « متاسفم. کاری از من بر نمی‌آید. لطفا بعدا تماس بگیرید». وا رفتم. گوشی را گذاشتم. 

ـ ممنون. گفت نمی‌شود. نرم افزارهایشان خراب است.

مثل خانم شیرازی ساختمان پزشکان گفت: « اِوا!»

بیست دقیقه به هشت بود. اداره پلیس هشت می‌بست. خسته شده بودم. می‌دانستم مادرم هم تا الان نگران شده. شماره هم نداشتم تماس بگیرم. شماره عوض شده بود و حفظ نبودم. گوشی شهرزاد هم رومینگ می‌شد. پرسیدم گفتند هنوز دو نفر دیگر جلوی من هستند. به خانم منشی گفتم: 

ـ ببخشید، دیگر نمی‌توانم صبر کنم. مادرم نگران می‌شود. توی یک اداره دیگر شکایت می‌کنم.

خداحافظی کردم و با خواهرم راه افتادیم سمت خانه. در به در دنبال اینترنت بودم یک جا وصل شوم خبر دهم. رفتم "کوییک" (یک رستوران زنجیره‌ای). یک آب به قیمت سه برابر فروشگاه خریدم تا بتوانم از اینترنتشان استفاده کنم. پول را که حساب کردم دخترک فروشنده پشت کانتر گفت: «متاسفم اینترنت خراب است!». با لب و لوچه آویزان کشان کشان رفتیم سمت مترو.



خانه که رسیدم تماس گرفتم خطم را مسدود کردم. با تلفن مادرم وایبرم را چک کردم. ساعت هجده و چهل دقیقه آفلاین شده بود. یعنی دخترک بلافاصله گوشی‌ام را خاموش کرده بود. و چه خوب وارد بوده از کجا باید خاموشش کند. مامان خانمم گفت: « این تلفن تا به حال چند بار قرار بوده برود نرفته. بالاخره رفت». یادم امد یکی دو ماه قبل رفته بودم بازار روز تلفن همراهم توی جیبم بود داشتم موسیقی گوش می‌دادم. یکهو انگار یکی زد روی شانه‌ام. برگشتم دیدم تلفن همراهم دست یک پسری است عرب! شوکه شدم. وقتی دید دیدمش، هول شد بدون این‌که به روی خودش بیاورد گوشی را داد دستم و سریع رفت. تلفن را گرفتم دستم بالا بردم یک لحظه می‌خواستم با همان گوشی چند بار بکوبم توی کتفش. دستم روی هوا ماند. دندان‌هایم از شدت خشم و شوک چنان به هم فشار دادم که توی سرم تیر کشید. مانده بودم چطور از توی جیبم در آورده؟! جیب پالتویم درست جلو است. اصلا از کنار مانتو راه ندارد. برای برداشتن باید دستش را می‌آورد جلویم، مثل این‌که بخواهد بغلم کند! نمی‌دانم تا حالا دزد نبودم نمی‌دانم چطوری  و چگونه و ...


***

آرام بودم. فقط یک سکوتی مثل سرما توی تنم خوب خوب رخنه کرده بود. این‌که دیگر تلفن همراه نداشتم عمیقا ناراحتم نکرده بود. نه این‌که فکر کنید برایم تهیه مجدد تلفن سخت نباشد. نه. کلا اخلاقم همین است. تا جایی که راه داشته باشد غصه مال دنیا را نمی‌خورم.  ناراحتی‌ام از چیزهای دیگر بود؛ ااول داشتن کلی عکس که مثلشان را دیگر نداشتم. خوش‌بختانه عکس بدون روسری سه یا چهار تا بیشتر لابلای عکس‌ها نبود. بعد دفترچه تلفنم. بعد داشتن پیامک‎‌هایی که باید می‌ماند. بعد داشتن کلی فایلهای صوتی سمینارها، بعد کلی یادداشت، بعد نرم افزارهای مکالمه‌ای مثل وایبر و تلگرام و الخ و الخ و الخ و الخ و هزار جور مکالمه. از بین این‌ها هم فقط تلگرام حافظ داخلی در خود نرم افزار دارد. بقیه‌شان سیستمت تغییر پیدا کند حذف می‌شود؛ چون از حافظه خود تلفن برای ذخیره هیستوری و دیتا استفاده می‌کنند.


از  اعراب و سیاه‌پوستان توی پاریس خیلی خشمگین بودم. خیلی دزدی می‌کنند. نوع دزدی‌شان هم جیب بٌری است. بیشتر تلفن همراه می‌دزدند. فراهنگ درست درمان هم ندارند. مسئله این‌ها متاسفانه عمیق‌تر از این حرف‌هاست. این‌ها قریب به اتفاق همان کسانی هستند که فرانسه یک زمانی کشورشان را استعمار کرده، مردمشان را به خاک و خون کشیده و ثروت کشورشان را به یغما برده است. و بعد کم کم به هزار و یک دلیل مهاجرتشان را به کشورش پذیرفته که حالا نسل‌های بعدیشان متولد خود فرانسه‌اند.  دولت و سیستم و باقت اجتماع هم ولشان کرده یک گوشه که به همان سبک قبیله‌ای و با فرهنگ پایین زندگی کنند؛ البته این شامل همه‌شان نمی‌شود و از میانشان هم تعداد زیادی به جایگاه بالایی در سیستم‎‌های دولتی و خصوصی فرانسه رسیده‌اند.  


هنوز تلفن جدید نگرفته‌ام. شاید نخواسته‌ام، شاید رغبت نکرده‌ام، شاید هم نتوانسته‌ام. فعلا مادرم گوشی اضافه داشت داده دستم. تا بعدا ببینم اراده یا بی‌ارادگی‌ام مرا کجا می‌برد.



حالا حواستان باشد عکس‌ها و فیلم‎‌های خصوصی‌تان را توی گوشی‌تان نگه ندارید. یک‌جا شماره‌هاتان را ذخیره کنید. مکالمات خصوصی‌تان را نگه ندارید. دزدها انواع دارند. بعضی‌هایشان فقط جیب‌بُرند. می‌دزدند و بعد آبش می‌کنند و تمام.  بعضی‌ها همه جوره استادند؛ جا به جای گوشی‌تان را هم رمز بگذارید باز می‌کنند. شخصا تا یک ماه یکی یکی یادم می‌آمد چه داشتم چه نداشتم. همین الان یادم آمد برای شما هم کلی عکس گرفته بودم که بذارم این‌جا ببینید اما...از میانشان هم عکس‌های عملیات پلیس فرانسه در منطقه‌ای از پاریس برای گرفتن عوامل ساختگی ترور چند ماه پیش مردم فرانسه. یادم می‌آید مثل این شوهر مرده‌ها به پدرم می‌گفتم: « تو گوشیم عکس داشتم.» پدرم هم در کمال ارادت و مهربانی فرمودند: « بیخود کردی عکس گذاشتی گوشیت بمونه!»


***

این روزها پاریس و شهرهای دیگر شلوغ است. تظاهرات و...شبکه‌های خبری و روزنامه‌های فرانسوی هم از همان لفظ "اغتشاشگر" استفاده می‌کنند. 

***


بی ربط با ربط: زدند جیب بُرها هستی مرا / از توی جفت چشمانت .


تاریخ اتفاق: اواخر مارس. بیست روز قبل از سالگرد آمدنم روی این زمین




النجم الثاقب | ۲۲ می ۱۶ ، ۱۸:۱۹