.إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی.

~~~~ Le Voyage Sans Retour ~~~~

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب

این "بی ربط‌های باربط" هست که ذیل این قالی پاراف می‌شوند، همان پایین پایین قبل تاریخ، این‌ها متعلق به خاطر ماست. خوش نداریم از این‌جا برداشته شوند برده شوند جای دیگری؛ چشبانده شوند تخت سینه‌ی دیواری، دفتری، خانه‌ای؛ آقای نفستان باشید. آب به ماهی نیاز دارد برای این‌که دریا شود و بماند. حواسم هست بهتان. حواستان بهم باشد.باریکلا.

یک وقتی، وقتی خیلی‌ها خودشان را به خواب زده بودند.
پاری‌ــــس.

۱۳ ژانویه۰۱:۲۴

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب



 یادم می‌آید شنبه وقتی بود، همین ۲۹ دسامبر که گذشت. با یکی از دوستان قرار گذاشته بودیم سمت غروب برویم بازار نوئل. برنامه هر دوی ما طوری بود که نمی‌شد نماز بخوانی بعد راه بیفتی. کیفم را که آماده می‌کردم جانماز و سجاده مسافرتی را هم برداشتم. اذان مغرب ساعت ۱۷.۲۰ دقیقه بود و قرار ما ساعت ۱۷.۳۰. بازار توی پارک منتهی به موزه لوور (Louvre) برپا بود. اواسط راه متوجه شدم به خاطر شنبه‌های اعتراض جلیقه زردها، و به دستور پلیس، ایستگاه محل قرار بسته است. مجبور شدیم قرار را به یک ایستگاه قبل تغییر دهیم و از آن‌جا پیاده برویم. فکر می‌کنم ساعت‌های ۶ این‌طورها رسیدیم. همه چیز مهیای این بود که نماز را به بعد بیندازی یا فراموش کنی یا خودت را به کوچه علی چپ بزنی و انگار نه انگار که نمازی هم باید بخوانی. بازار رنگی رنگی و شور جمعیت.

ـ  بیا بریم نمازم ُ بخونم. از خدا خجالت می‌کشم دنیا من ُ ببره، نمازم بمونه».

مثل چاقو از وسط کیک، از میان جمعیت یک راهی باز کردیم و سمت درخت‌های پارک رفتیم. نمی‌شد هر جایی سجاده پهن کرد. دو به دو زیر نور کم چراغ‌های برافراشته، روی نیمکت‌های پارک نشسته بودند. تقریبا تمام پارک را گشتیم تا کنار کافه‌ای که بسته بود یک جایی مناسب پیدا کردیم. قبله را با نرم افزار توی گوشی‌ام پیدا کردم؛ عقربه رو به سمت لوور (Louvre) و یک ردیف منظم درخت ایستاد.


 الله اکبر. خش خش کاپشن توی رکوع و سجود سکوت اطراف را می‌شکست. سرمای زمین توی پاها می‌پیجید. سنگ ریزه‌ها از خجالت کف پا در می‌آمدند. سلام نماز را به تسبیحات چسباندم. خیال پریشان خودش را از ذکرها جدا، توی هیبت برپایی نماز توی کشوری غیر مسلمان فرو برد: نبودن جا برای ادای نماز، نگاه‌های سنگین و توام با تعجب رهگذران، واکنش‌های اضطراب‌آور پلیس/ گاردهای محافظ مکان‌ها/ عابرین/ ممانعت‌های احتمالی و خجالت و ترس و...



این‌جا توی سطح شهر به فواصل خیلی زیاد مسجدهای کوجک انگشت شمار هست که فقط همان ساعت نماز بازند. و البته عرف نیست خانمی برود نماز بخواند. چون سنی‌هایی که این‌جا تابحال دیدم معتقد به سنت پیامبرند و می‌گویند زن باید نمازش را توی منزل بخواند. 
با این اوضاف اگر بیرون منزل باشی و جای درست درمان هم نباشی کارت درآمده است. بدتر آن‌که از اذان تا اذان بیرون باشی. حالا توی این فضا، این‌که یک گوشه کناری مخفیانه پیدا کنی و چند رکعت را «سرهم بندی» کنی کار آسانی نیست. حالا چرا می‌گویم «سرهم بندی». آدم توی این شرایط با خود عریانش مواجه می‌شود. دست ایمان و اعتقادش رو می‌شود. و این خود عریان از این‌که دیگران او را در حال «خم و راست شدن» ببینند خجالت می‌کشد، می‌ترسد. همین او را به خواندن تند تند نماز می‌کشاند، به یک اضطراب، به ربودن حواس از کلماتی که حق خداوند است به دادن حواس به صداهای اطراف که «یک وقت کسی نیاید».
وقت‌هایی هم هست که نه فضا و مکان مناسب را پیدا می‌کنی نه جسارتش را. ترجیح می‌دهی بگذاری برسی منزل. حالا این‌که نمازت قبل اذان بعدی باشد یا بعدش داستان دیگری است. داستان این می‌شود که به محض این‌که می‌رسی منزل قضایش را می‌خوانی و می‌چسبانی به نماز وقت بعدی. یا  از خودت حکم در می‌آوری و قبل خارج شدن از منزل، زودتر از اذان، نماز را  ادا می‌کنی. یک وقتی هم می‌رسد که یک خط در میان می‌خوانی و تقیدت بخار می‌شود به مرور زمان، و کلا یک خط روی نماز می‌کشی و خیال خودت را برای همیشه راحت می‌کنی.



 
 آدم،  وقتی با خود معتقد و مسلمانش روبرو می‌شود که ایجاد شرایط مسلمانی با خودش باشد، که نه، اصلا مجبور باشد شرایط را بسازد. بجنگد و بسازد.  با همه چیز بجنگد و با خودش بیشتر. مسلمان بودن و ماندن توی این شرایط که همه چیز مهیاست تو را به سمت «خود توجیهی» و «بی‌تفاوتی» و دست آخر ترک واجبات ببرد جهاد می‌خواهد. و از میان این‌ها، «بی‌تفاوتی» و «سستی در برابر دعوت‌ها، چه دعوت اغیار، چه دعوت نفس،» بیشتر از هر چیزی ضربه کاری را می‌زنند: کرخت شدن و بعد ندیدن و حذف کردن.

 از بین ما خیل زیادی انگار توی اسید رفته‌اند و توی فقر دین محیط این‌جا حل شده‌اند. رضایت خداوند و خواسته‌ها و انتظارات الهی از غایت، موضوع، دلیل و هدف حدف می‌شوند. که این، ربطی به کجا بودن آدم ندارد؛ فضای مسلمانی یا غیر مسلمانی. زندگی طبق معیار و رضایت الهی معرفت می‌خواهد. می‌طلبد از جهل خروج کنی و اولویت برایت خود خداوند باشد. حالا اگر فکری و عقیدتی اصلا توی این فضای نورانی سیر نکنی و توی فضایی غیر اسلامی باشی «وا دادن» و تغییر اولویت‌ها اصلا بعید نیست. دیگر زندگی اخروی، یا کمتر از آن، زندگی سالم دنیوی محلی از اعراب نیست. اولویتت می‌شود پذیرفته شدن در جامعه فرانسوی،  پذیرفته شدن در محیط کار و جمع دوستان/ طرد نشدن/ ماندن و رسیدن به رفاه شغلی و زندگی  مقبول و آینده مطمئن. بی‌دغدغه و آرام...




ننوشتم وقتتان را بگیرم بدانید نماز می‌خوانم یا نمی‌خوانم/ با چه کیفیتی به جا می‌آورم/ سر وقت می‌خوانم یا تنگ غروب و یا نزدیک سپیده. این‌ها را بی‌پرده و «همان گونه که هست» نوشتم آشنا شوید با جنگ‌ها، سختی‌ها، آفت‌ها.  با نیروهایی که هر لحظه ممکن است با سهل انگاری و با  بی‌عرضگی نَفسَت متلاشی‌ات کند، پرتت کند به یک سیاه‌چاله.  بعد نجاتت  موکول بشود به عنایت خداوند و  حکم پرونده‌ات نیازمند یک نگاه از نوع نگاهی که  به حُرابن ریاحی....

رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلَاةِ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ ﴿ آیه ۴۰ سوره مبارکه ابراهیم﴾

اللَّهُمَّ اجْعَلْ قِیَامِی فِیهِ قِیَامَ الْقَائِمِینَ ( فرازی از ادعیه ماه مبارک رمضان)


این‌جا پاریس است...






النجم الثاقب | ۱۳ ژانویه ۱۹ ، ۰۱:۲۴
۳۱ دسامبر۱۶:۰۱

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


کاشف به عمل آمد که تقریبا کلید در ورودی تمام آپارتمان‌ها را عوض کرده‌اند. حالا این‌که چرا کلید برخی تغییر پیدا نکرده فقط خودشان می‌دانند. 

- من خانم هستم. مسئله که فقط دزد نیست.
- شماره یکی دو تا از همسایه‌هایت را داشته باش. اگر موردی پیش آمد تماس بگیر بگو در را باز کنند ببینند چه کسی پشت در است. ولی خودت در را هرگز باز نکن.

گفتگویم با مسئول ساختمان تمام شد و با خوف و رجاء به سمت آپارتمان راهی شدم. در آسانسور که باز شد، نفس‌هایم خودشان را به در و دیوار گلویم چنگ زدند و همان‌جا ماندند. همه صداهای عالم انگار قطع، و پشت نفس‌هایم قایم شدند. خیال این‌که قرار است با چه صحنه‌ای مواجه شوم ضربان قلبم را هم لال کرد. شمرده شمرده قدم برمی‌داشتم. رسیدم. در بسته بود. دستگیره را گرفتم توی دستم. آرام کشیدم پایین. قفل بود. کلید را آهسته توی قفل در چرخاندم. در را باز کردم. انگار که کسی خواب است و نباید بیدار شود. آرام نفس‌هایم را یکی یکی رها کردم. نگاهی انداختم. ظاهرا همه چیز سر جایش بود. در را دوباره بستم و در منزل یکی از همسایه‌ها را زدم. بنده خدا از خواب بیدار شد. چشمان قرمزش توی آن سیاسی چهره به دلم خون کرد. ماجرا را شرح دادم و خواستم اگر اشکال نداشته باشد شماره‌اش را داشته باشم. پسر جوان شماره تماسش را با شماره آپارتمانش توی گوشی همراهم ذخیره کرد. نکته سنج بود.غریبه بودیم و حدس می‌زد اگر شماره را بدون نشانه ذخیره کنم احتمال این‌که موقع ضرورت مابین شماره تماس‌ها گمش کنم زیاد است. تشکر کردم و داخل خانه برگشتم. 
تا وقت خواب حتی‌المقدور کارهایم را رو به در انجام دادم. تمام حواسم را هم متمرکز گوش‌هایم کردم. وقت خواب چراغ راهرو را روشن گذاشتم. رو به سمت در دراز کشیدم. طول کشید تا خواب چشم‌هایم را برد. یک چیزی توی سینه‌ام نگران و مچاله شده بود. تا خود صبح بارها پریدم و خیره شدم به در. و هر بار که دوباره به خواب رفتم کابوس دیدم. 
چهار روز بعد راس ساعت نه صبح از شرکت کلید سازی ِطرف قرارداد برای تعویض زبانه در آمدند. انگار مسئول ساختمان گفته بود که جلوی در رسیدی، در زدی، صدایش بزن نترسد. در را باز کردم. مردی چهارشانه، قد بلند سلام کرد. یک جعبه ابزار قرمز رنگ داشت. رو به در زانو زد. پیچ‌گوشتی‌اش را درآورد. پیچی را باز کرد و بدون کوچکترین زحمتی زبانه را از توی در کشید بیرون. انگار کنید کشوی یک کمد باشد. جا خوردم. زبانه جدید را به همان سرعت جا انداختُ پیچ کرد و تمام. 

- من اگر می‌دانستم این‌قدر آسان است خودم توی این چند روز انجام داده بودم، توی این اضطراب نمی‌ماندم!

خندید. پنج عدد کلید جدید را دستم داد و خداحافظی کرد و رفت. و من، مثل بچه‌هایی که بهشان مدادگُلی نو داده‌اند توی دلم هی داشت قند آب می‌شد. خوشحال، انگار که قبلا در قفل نمی‌شده، فقط بسته می‌شده؛  حالا خانه‌ام در و پیکر دارد.

از آن ماجرا حدود پنج ماه می‌گذرد. پلیس هرگز جهت تکمیل پرونده تماس نگرفت. همان شب اتفاق به صورت آنلاین تنظیم شکایت کرده بودم و طبق گفته درگاه اینترنتی ظرف ۴۸ ساعت پس از دریافت شکایت، پلیس می‌بایست جهت تعیین وقت تماس می‌گرفت و من هم برای نهایی کردن فایل به اداره پلیس محل مراجعه می‌کردم. البته که هنوز آن ۴۸ ساعت تمام نشده!

دیشب مهمان داشتم. کلید داشت و از من زودتر رسیده بود. کلید انداختم بیایم داخل. با خودم گفتم خبر دارد، رسیدم حتما کلید را از پشت در برداشته. در را باز کردم. دیدم کلید از داخل روی در است! میخکوب شدم. 

- خدای من! در با وجود کلید باز شد؟! 

یکباره تمامی آن آلام، اضطراب، فکرها، خیال‌ها برگشت. چقدر تعویض کلید برایم بیهوده و مسخره به نظر رسید. انگار خانه‌ام بی در و پیکر شد. آمدم داخل. ذهنم حسابی گیر افتاده بود. گفتم نمی‌شود باید سر در بیاورم چه خبر است. کمی گذشت. در را باز کردم. گذاشتم کلید از داخل روی در بماند. از بیرون کلید را توی در انداختم. کمی که فشار دادم کلید داخل کمی از داخل قفل بیرون آمذ و کلید از بیرون راحت داخل در چرخید و قفل شد. این ور آن ور کردم، با خودم کلنجار رفتم. کلید داخل را تغییر جهت دادم. دوباره از بیرون با کلید دوم امتحان کردم. در باز نشد. فهمیدم این‌که در را قفل می‌کنی کافی نیست. بعد، باید کلید را به موازات درازای در داخل قفل بچرخانی. این یعنی قفل دوم. اگر کلید با جهتی افقی توی در بماند، و از بیرون کلید انداخته شود باز می‌شود! شما هم امتحان کنید!

***

تا امشب تقریبا هر شب‌ چراغ توی راهرو را روشن می‌گذارم. کسانی که آمدند و شب ماندند برایشان سوال بوده و برای برخی غیرقابل هضم و مسخره که «چرا شب چراغ را خاموش نمی‌کنی می‌خوابی؟!»، «چرا باید آن یکی در باز باشد که بتوانی در ورودی را ببینی؟!». تقریبا به کسی نگفته‌ام چه اتفاقی افتاده. بیشتر به این دلیل که تن‌ها زندگی می‌کنند و نمی‌خواهم با تعریف ماجرا ترس به جانشان بیفتد و شبشان با ناآرامی به صبح برسد. بنابراین سوال‌های بی‌جا و تلخی و نیش زبان‌ها را با حرص و درد و غصه به جان می‌خرم و پشت سکوت پنهان می‌شوم تا مبادا بترسند. وقتی چراغ روشن باشد و داخل شدن کسی را توی خانه متوجه نشوم، لااقل وقتی پریدم و چشم باز کردم می‌بینمش!
حال ِ شب‌هایم خیلی بهتر شده است. تقریبا نگرانی و خوفی باقی‌نمانده. رگه‌های ظریفی اگر هست فقط یک دلیل دارد. می‌ترسم شب چشم‌هایم را باز کنم ببینم یک هیبت مردانه نامرد بالای سرم ایستاده باشد، چیزی که شب‌های اول داشت زنده به گورم می‌کرد...زن که باشی یک جاهایی آن همه جسارت و شجاعت به کارت نمی‌آید...زن که باشی...





آهای دزدهای عالم، آدم باشید، پشت این در، زنی نگران همه سپیدی زنانگی‌اش است.

این‌جا پاریس است...









النجم الثاقب | ۳۱ دسامبر ۱۸ ، ۱۶:۰۱
۲۳ دسامبر۱۵:۰۶

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


تازه رسیده بودم. هنوز تا تاریک شدن آسمان راه داشتیم. خسته بودم. پلک‌هایم قرار نداشتند. دست از مقاومت برداشتم. رو به روشنی آسمان، لبه تخت مچاله شدم. خوابم برد، نمی‌دانم چقدر گذشته بود. با صدای چرخیدن کلید توی در پریدم. آن‌قدر گیج بودم که نمی‌فهمیدم کجا هستم. تشخیص نمی‌دادم این صدای کلید توی در واقعی است یا روحم از بدن جدا شده، و خیال دارد مرا به این بازی می‌کشاند.
 همان طور لبه تخت نشستم. یادم رفته بود نفس بکشم. ضربانم بالاتر و بالاتر می‌رفت. مرتب به دستگیره در آپارتمان خیره می‌شدم. گوش می‌دادم. دستگیره بالا پایین می‌شد. سکوت برقرار می‌شد. دوباره از نو تلاش برای باز کردن درب منزلی که صاحب‌خانه‌اش فقط من بوده و هستم و جز خودم هیچ‌کس کلیدش را نداشت آغاز می‌‌شد.
دنبال گوشی همراهم گشتم. پایین تخت افتاده بود. برش داشتم. هنوز گیج بودم. خیره شده بودم به صفحه‌اش. قفل شده بودم. یادم نمی‌آمد قفلش را چطور باید باز کنم. باتری‌اش ته کشیده بود. دوازده درصد! اصلا نمی‌داستم با گوشی جه کار کنم. بلند شدم رفتم سمت در. پشت در ایستادم. دستگیره را محکم چسبیدم که اگر در باز شد نگذارم بیاید تو. فایده نداشت. به سرم زد در را در یک حرکت باز کنم و فریاد بکشم سرش. در کشاکش این هیجانات گوشی از دستم رها شد و با صورت پحش زمین شد. گفتم آخ که آن آدم پشت در شنید و تمام. گوشی را برداشتم. نشستم پشت در. از ضربان بالا داشتم از هم متلاشی می‌شدم. بلند شدم. فاصله گرفتم از در. به دنبال شماره پلیس روی لیست شماره تلفن‌های کنار اف اف گشتم. نبود. گوشی را نگاه کردم. توی نوار آدرس گوگل نوشتم:« کمیسریای منطقه فلان». پیدا نمی‌شد. نفس‌هایم بیشتر تنگ می‌شد. کلید مرتب داشت می‌چرخید و آن آدم پشت در خسته نمی‌شد. دستگیره را هی بالا پایین می‌کرد. درب ورودی «چشمی» ندارد. نمی‌شد سرک بکشم. داغ شده بودم. برگشتم نشستم روی تخت. ۱۷ را گرفتم. یک زنگ خورد: « شما با داره پلیس تماس گرفته‌اید. هرگونه سوءاستفاده مورد پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت.» وصل شد به یک خانم.

ـ سلام بفرمایید.
ـ (دستم را سپر دهانم و گوشی کردم و تا می‌توانستم آن صدای بی رمق لرزان شوکه شده را پایین آوردم) سلام. خانم یکی می‌خواهد وارد خانه من شود. کلیدش توی در است. نمی‌توانم نفس بکشم.
استیصال و ترسم انگار بدون کم و کاست منتقل شد. پلیس زن گفت: « قطع نکنید». وصل شد به یک ایستگاه آن نزدیکی‌ها. یک پلیس مرد گوشی را برداشت و پلیس زن کوتاه ماجرا را با دلهره خلاصه کرد و از روی خط رفت: «خانم می‌گوید یک نفر دارد سعی می‌کند  وارد منزلش بشود.»

ـ خانم فلانی هستید؟
ـ بله. 
ـ آدرستان خیابان.....؟
ـ بله.
ـ بسیار خب. تا ۱۵ دقیقه دیگر پلیس می‌رسد.
(حالا توی این وضع مغزم درگیر این شده بود که مشخصات مرا از کجا داشت؟ خب طبیعتا پاسخ این بود: «از روی شماره تماس» و بعدترها به این نتیجه رسیدم که تمامی اپراتورها موظفند شماره، مشخصات صاحب شماره و آدرسش را به پلیس اعلام کنند. و قطعا این تمام ماجرا نیست. یعنی نهادهای دیگر نظامی و امنیتی و الخ هم دسترسی دارند.)

وقتی پلیس قطع کرد، با یکی از دوستانم که چند ایستگاه با خانه من فاصله داشت تماس گرفتم. خدا رو شکر منزل بود. اول که گوشی را پاسخ داد و صدایم را آن‌طور شنید بنا را گذاشت به مسخره‌بازی. بعد که مثل مرده‌های از توی قبر در آمده گفتم: « یک نفری دارد تمام تلاشش را می‌کند بیاید داخل» خودش را جمع کرد گفت؛ «من همین الان لباس می‌پوشم میام».

ـ فقط من نمی‌توانم درب خانه را باز کنم بیایم پایین. باید با یکی بیایی بالا. ( تمام قسمت‌های ساختمان اعم از راه پله و آسانسور با یک کلید مخصوص به نام «Badge» باز می‌شود. و فقط مالک آپارتمان آن را دارد.)

ساعت ۲۰:۵۰ دقیقه شده بود و هنوز خبری از پلیس نبود. همراهم زنگ خورد. شماره نیفتاده بود. فهمیدم پلیس است. می‌دانستم پلیس قبل از تماس با افراد شماره‌اش را می‌بندد و پنهان ‌می‌کند. گوشی را پاسخ دادم.

ـ خانم فلانی؟
ـ بله.
ـ آن فرد هنوز آنجاست؟
ـ نمی‌دانم. من این گوشه خانه نشستم و نمی‌توانم از جایم بلند شوم بروم پشت در. ولی صدایی نمی‌شنوم.
ـ اگر دوباره صدایی شنیدید با پلیس تماس بگیرید!

نمی‌دانم چقدر گذشت که یکی در زد، از جایم بلند نشدم. شماره دوستم را گرفتم، ارتباط که برقرار شد با کمترین صدای ممکن پرسیدم: «تویی پشت در؟»

مطمئن که شدم درب آپارتمان را باز کردم. دوستم داخل شد. در آغوشم گرفت.

ـ چقدر صورتت داغ شده. سوختم. 
ـ کسی را ندیدی؟ پلیس جلو در نبود؟
ـ نه هیچ کس.
ـ پلیس نامرد.
ـ جمع کن امشب برویم پیش من.
ـ نه می‌مانم. خانه را چطور بگذارم بروم؟ شاید باز هم آمد.
ـ امشب نمی‌شود بمانی.
ـ من باید اول بروم اداره پلیس. ببینم چرا نیامدند. خوب است همین سر کوچه هستند. حتما منتظر بودند یک بلایی سرم بیاید.

لباس پوشیدم و با هم رفیتم جلو اداره پلیس. چراغ‌ها خاموش بود. زنگ کوچک جلو در را زدم. یک پلیس مثل پاندول ساعت در رفت و آمد بود و اصلا به خودش زحمت نمی‌داد سمت شیشه در را نگاه کند. خسته شدم. حالم خیلی سرجایش نبود. دست چپم درد داشت. قلبم سنگین شده بود. نشستم روی پله‌ها. هم زمان دو دختر نزدیک شدند. یکی از پله‌ها بالا رفت و زنگ زد، آن یکی داشت با تلفن حرف می‌زد. آن‌ها هم منتظر شدند. دختری که زنگ زده بود به دختری که با تلفن صحبت می‌کرد گفت: « بهش بگو از چراغ قرمز رد بشود. بگو بکوبد به یک ماشین. این‌طوری شاید پلیس پیدایش شود». خنده‌ام گرفت. دو دختر کمی صبر کردند و ناامید از باز شدن در گذاشتند رفتند. کمی بعد در آهنی باز شد و یک پلیس بیرون آمد.
ماجرا را برایش تعریف کردم و گفتم:«فلان فلان فلان...ولی پلیس نیامد». پلیس گفت: « الان ماه اوت هستیم و نیرو کم داریم. می‌توانید روی سایت فلان شکایت تنظیم کنید. پلیس با شما بعدا تماس می‌گیرد، می‌روید و با شرح ماجرا شکایت تنظیم می‌کنید.» 

دست از پا درازتر برگشتیم خانه. وسایلم را جمع کردم. یک تسبیح تربت کوچک داشتم. انداختم دور دستگیره در. یک قرآن بندانگشتی و یک عقیق که رویش « و ان یکاد» بود را هم گذاشتم پشت در. « بسم‌الله» کردم و در را قفل کردم و رفتیم. مثل خل و چل‌ها هی حرف می‌زدم.

ـ خوب شد در را باز نکردم. اگر باز می‌کردم فکر می‌کرد کلید درست بوده و می‌گذاشت یک دفعه‌ای بیاید که من خانه نباشم. 
ـ شاید مست بوده خب.
ـ  مست؟ سر شب؟ ساعت ۸ بود ها. مستی برای ۱۲ به بعد است!
ـ شاید خانه را اشتباه آمده.
ـ مگر مست یا کور بوده؟! تازه اشتباه هم کرده باشد یعنی متوجه نشد؟ بیست دقیقه بیشتر آویزان در بود. 

هزار جور سناریو توی سرم آمد، توی ساختمان من رنگ درب واحد هر طبقه با طبقه دیگر فرق دارد، پس این فرضیه غلط کردن منتفی بود. سر شب بود و هوا روشن روشن و دائم‌الخمر هم مست نیست و...

آن شب با هزار زخمت توی مغزم فرو کردم بخوابد، خیلی سخت بود. یک ترس سردی توی ذره ذره وجودم فرو رفته بود. فردایش شماره مسئول ساختمان را گرفتم. گوشی را جواب نداد. یک شماره دیگر پیدا کردم. تماس گرفتم. دختری جوان گوشی را برداشت، از لهجه‌اش متوجه شدم آفریقایی است. ماجرا را شرح دادم. گفت: « با خود مسئول ساختمان تماس بگیر». گفتم: « تماس گرفتم. گوشی‌اش خاموش است.» گفت: « email بزن».
دیدم این‌طوری نمی‌شود، با مدیریت ساختمان که در یک شهر دیگر مستقر بود تماس گرفتم. وصلم کرد به یک شماره. دوباره همان دختر جوان گوشی را برداشت.

ـ خانم گفتم براشون email بزنید،
قاطی کردم. صدایم را بردم بالا و گفتم:
ـ من دارم می‌گم یکی کلید خونه من و داشت، الان می‌ترسم بیام خونه. نمی‌دونم با چه صحنه‌ای قرار هست مواجه بشم. دیشب خونه نموندم. شما نشستی خونسرد داری می‌گی نامه بزن؟ خیلی خب شکایت می‌کنم از همتون.

گوشی را بدون خداحافظی کوبیدم سر جایش. کارد می‌زدی خونم در نمی‌آمد. یک ساعت یعد دیدم گوشی‌ام دارد زنگ می‌خورد. مسئول ساختمان بود. تهدید کار خودش را کرده بود. 

ـ سلام خانم فلانی. چی شده. شنیدم می‌خواهی شکایت کنی.
ماجرا را توضیح دادم. شروع کرد به آسمان ریسمان بافتن:


ـ ببین کلیدت را به چه کسی دادی!
ـ کلیدم را به هیچ کس ندادم! فقط مادر و پدرم داشته‌اند که آن هم نیستند دیگر. یعد هم شما داشتی که کسی بیاید موارد لازم را پیگیری کند. 
ـ خب می‌خواهی کلیدت را عوض کنیم؟
ـ بله،
ـ خب برایت چه روزی بهتر است؟

وقتی رسیدم مسئول ساختمان توی اتاقش بود، رفتم داخل.

ـ امیدوارم که فکر نکرده باشی دزد خانه‌ات من هستم.
ـ نه چنین فکری نکردم.
ـ آن خانم گه جواب تلفنت را داده کارآموز است،
ـ چه ربطی دارد. می‌بیند مستاصل هستم و دچار تروما شده‌ام. نشسته می‌گوید نامه بزن.
ـ کلیدت را ببینم.
دسته کلید را گذاشتم روی میز.
ـ اوه. این کلید‌ها که امنیت ندارد!

جا داشت با همان کلید حلقه آویزش کنم.

ادامه دارد...


این‌جا پاریس است...




النجم الثاقب | ۲۳ دسامبر ۱۸ ، ۱۵:۰۶
۱۸ دسامبر۱۲:۱۵

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


 خداوند اگر اراده کند، قرآن را به دل، گوش و قلب هستی هر انسانی به صورت تدریجی وحی و القا می‌کند. حالا این یعنی چه؟ یعنی آیه‌ای را توی گوش تو فرو می‌کند و تو با اعضایت می‌شنوی و خوب خوب شیر فهم می‌شوی. این یعنی تربیت عملی، یعنی آموزش در متن زندگی و متصل به شرایط و حوادث. برای همه هم مختص خود آن آدم اتفاق می‌افتد. حالا این وسط چقدر از این رزق معنوی حاصل آدم شود بسته به عنایت الهی، و بیشتر از آن، بسته به شدت نور ِ موجود ِ درون ما دارد. بنابراین « علینا بالتزکیه».

آیه‌های رزق،آیه‌های تربیتی یک وقت‌هایی مثل باران روی آدم می‌بارد، یک وقت‌هایی اما بار اولیه با خودت است. باید بنشینی متن را بخوانی تا رزق تربیتی‌ات در بیاید.  حال، ترجمه‌های موجود از قرآن کریم اغلب ثقیل است. ترجمه روانی نیست که آدم را شیر فهم کند. آدم می‌خواند و اگر فرد معمولی باشد که درجه سوادش خیلی بالا نبوده، یا روحش تربیت درست حسابی ندارد رد می‌شود و هیچ چیزی دستش را نمی‌گیرد. انگار که مثلا باران روی سنگ ببارد. 

با رعایت حد انصاف و احترام آدم با خودش می‌گوید: « فلانی ترجمه کرده که ترجمه شده باشد. اصلا برای من ترجمه نکرده، خود«شان» را حساب کرده و لا غیر. و این خودشان یعنی هر کس که به تفسیر و زبان مبدا تسلط داشته باشد.  یعنی با زبان من ِخواننده‌ی معمولی و یا خیلی خیلی معمولی، نیست که شیر فهم شوم. رسانا نیست. نه روان ترجمه کرده، نه به اصول نگارشی توجه کرده و نه به انسجام متن. توی انگلیسی به آن می‌‌گویند Coherency. به زبان خودمان یعنی سر و ته داشته باشد». 

این وسط، برای این‌که قرآن را بفهمی یا باید به عربی تسلط داشته و  با دانستن ریشه کلمات بتوانی ته و توی فحوای کلام و چرایی این‌گونه گفته شدن یک مطلب را خوب متوجه شوی که دیگر کارت به خواندن ترجمه نکشد و محتاج مترجم نشوی، یا باید روحت مقیم عالم بالا شده باشد و به سبب آن، راه فهمیدن به تمام هستی‌ات باز باشد.

چندی پیش یکی از دوستان عزیز محبت کرده و ترجمه جدیدی از قرآن معرفی نمود. یکی دو تا عکس از معانی برایم ارسال کرد. به زبان خودمان ترجمه شده بود.  دوست عزیز محبتش را در حق ما تمام کرد و نسخه‌ای را همراه مسافر برایم ارسال نمود. یک کتاب قرآن با جلدهای رنگی رنگی که مرا یاد قرآن رنگین کمانی« Rainbow Quran » می‌انداخت.
 سایت مترجم و صفحه اینستاگرامشان را پیدا کردم. بهشان پیام دادم. پیشنهاد کردم مفاتیح را هم ترجمه نمایند. از قضا خیلی متواضع و مهربان بودند. نمی‌دانم نظر شما چیست. ولی مفاتیح هم خیلی مهجور مانده است. ترجمه‌های موجود همه بدون توجه به روان نویسی و نابود نکردن آن همه مفاهیم عمیق ، کلمه به کلمه، در ذیل لغات، مسلسلی و بدون رعایت علائم و قواعد نگارشی به فارسی برگردانده شده. غافل از این‌که ترجمه خودش یک نوع تالیف است که بعدا تبدیل به یک اثر، ولو این‌که قائم به ذات نباشد، می‌شود. خداوند به دل این مترجم بیندازد، به اذن و لطف خدا همت کنند این کتاب دعا را نیز به زبان ما آدم‌های معمولی به فارسی برگردانند. مفاتیح ظرایف احدی و چهره عاشقانه و لطیف خداوند و هستی را به نظم و نثر درآورده است. به آدم یاد می‌دهد چگونه با خداوند از خود مستاصل، مضطر و گرفتار حرف بزند و برای رفعشان دقیقا به خداوند چه بگوید، چه بخواهد و چگونه بخواهد. حیف است این‌طور شلخته و بی نظم به حال خودش رها شده باشد. درست مثل دانه‌هایی که یک نفر برای یک مشت پرنده پاشیده باشد. فقط تصور کنید این حالت را...









این‌جا پاریس است...






النجم الثاقب | ۱۸ دسامبر ۱۸ ، ۱۲:۱۵
۱۶ دسامبر۰۲:۲۰

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب



برای خواندن این مطلب ابتدا مرقومه شماره ۱۲۷ را مطالعه نمایید.

 عارض شوم که سرمشق مذکور، بخشی از آیه سی‌ام سوره مبارکه «شوری» است که در دعای «عهد» هم تکرار شده است. اله العالمین در این آیه می‌فرمایند:


وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ «۳۰»
و آنچه از مصیبت به شما رسد به خاطر کارهای بد خودتان است. البته خداوند از سر خیلی از تقصیرهایتان می‌گذرد.

دیدید آدم می‌گوید: «خودم کردم که لعنت بر خودم باد» یا «با دست‌های خودم، خودم را بدبخت کردم»؟ خب این آیه همین را دارد به زبان مودبانه می‌گوید. 

***

این‌ها که بی خیال سرشان را انداخته‌اند پایین و بی‌کله و به سرعت زمین و زمان را طی می‌کنند دیده‌اید؟  دیده‌اید یکی ناغافل می‌آید و با یک چماق، محکم می‌زند توی کمرشان و می‌افتند زمین؟ توی فیلم‌ها زیاد اتفاق می‌افتد. من یکی از آن آدم‌ها بودم و با همین آیه زدند وسط کمر ما. چنان هم جانانه زدند توی کمرم که نصف شدم. دستشان درد نکند. فقط...کاش...زود...تر زده بودند. خیلی زودتر...

روزگاری که گذشت، کرو کور، با پررویی تمام می‌تاختم و طلبکارانه یک چیزهایی را حق خودم می‌دانستم.انگار نه انگار که این دنیا صاحب دارد و حد و حدود «آدم» چه قبل هبوط چه پس از سقوط هم دفعتا و هم به صورت تدریجی تعیین شده است. انگار نه انگار که «داشتن» و «نداشتن» باید به «روش خداوندی» باشد، نه با غصب و قلدری و خودخواهی و حق خوری و... انگار نه انگار که با همین دست‌های قلم نشده «انتخاب» کرده بودم و انواع بلاها را سر خودم آورده بودم. بعد هم نشسته بودم که چرا این اتفاق‌ها افتاده و اینطور چرخ زندگی مرا پنچر کرده است. اینطور حال مرا گرفته سرطانی کرده است. که چرا میگرن توی سلول‌هایم سه تار می‌زند و تهوع روحی امان نفس‌هایم را بریده است...
نمی‌دانم از کجا شروع شد، از راست شنیدم یا چپ. یادم نمی‌آید. اما می‌دانم یک صدای صامت شلاقی بود که کوبید توی صورتم، شاید یک دوست لابلای حرف‌هایش یادم داده بود. نمی‌دانم. فقط مطمئنم توی سوره «شوری» چشمم روی این « .بِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ» نیفتاده بود. نگاهم مقیم تکرار این آیه در «دعای عهد» شده بود و فکرم گرفتار تمام آن‌چه خودم شخصا کرده بودم. افعالی که مسئولش خودم بودم،

 حالا آرام شده‌ام و طلبکار نیستم. هستم، اما نه از خداوند و نه از دیگران. از خودم طبکارم. دیگر می‌دانم سوای امتحان الهی و فتنه بشری عامل  بخشی از پیشامدهای زندگی خود من هستم و باید قبل از هر کس و هر چیز یقه خودم را بگیرم. طرفم خود «من» است و لاغیر. برای همین است آن دنیا ما را دسته جمعی حساب رسی نمی‌کنند و محاکمه انفرادی است؛ خود ما هستیم و اعمالمان؛ خود ما و «بِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ». 

عزیزان ما محصول «خود»مان هستیم. همان هستیم که کاشتیم و می‌کاریم. ما نتیجه خودمان هستیم. دنبال مقصر و متهم نگردیم. خودمان کردیم. خود خودمان...طرف حساب خودمان هم، خودمان هستیم و لاغیر. ما تقاص جهل‌ها و ندانم‌ کاری‌ها، اشتباهات، کر و کوری‌هایمان را فقط فقط باید از خودمان بگیریم. مراقب «بِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ» هایمان باشیم. مراقب دست‌هایمان باشیم. برای خودمان «خوب» بخواهیم، «خوب» با معیار خداوند...
                                             مثل حُ‌سین (ع)...

بسم الله...


این‌جا پاریس است...






النجم الثاقب | ۱۶ دسامبر ۱۸ ، ۰۲:۲۰
۱۲ دسامبر۲۲:۳۶

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


چشمم افتاده بود دنبال چیزهایی که لازم داشتم. ندا صدایم کرد: «این ُ ببین!» اشاره کرد به یک شیشه شفاف که تویش بلورهای کوچک آبی رنگ بود. روی شیشه نوشته بود: Persian  Bleu Salt





اینجا پاریس است...




النجم الثاقب | ۱۲ دسامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶
۱۲ دسامبر۲۱:۵۸

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب


من،

      یاد گرفتم که از "یکی بود و یکی نبود" ِ همه‌ی قصه‌ها 

                               «یکی نبود»ش سهم من است...






این‌جا پاریس است...

النجم الثاقب | ۱۲ دسامبر ۱۸ ، ۲۱:۵۸